|
وبلاگ من ![]() خدایا! به من بیاموز عاشق تو باشم, نه خودم! چنان متبرکم گردان تا خودم را رها کنم و بر درگاه نیلوفرینت مراقبه کنم هر شب و هر روز! دوست داشتنی هام نیلوفرانم |
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
دوشنبه 1388/08/04 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
با تو و براي تو اي بهترين با تو همه ي رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم. با تو همه ي رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند . با تو آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند. با تو كوهها حاميان وفادار خاندان من اند. با تو زمين ، گاهواره اي است كه مرا در آغوش خود ميخواباند. ابر حريري است كه بر گاهواره ي من كشيده اند. و طنابِ گاهواره ام را مادرم ، كه در پسِ اين كوهها همسايه ي ماست ، در دستِ خويش دارد. با تو دريا با من مهرباني ميكند . با تو سپيده ي هر صبح بر گونه ام بوسه ميزند. با تو نسيم ، هر لحظه گيسوانم را شانه ميكند. (با تو من با بهار مي رويم.) با تو من در عطر ياسها پخش ميشوم. با تو من در شيره ي هر نبات مي جوشم. با تو من در هر شكوفه مي شكفم. با تو من در طلوع، لبخند ميزنم. در هر تندر ، فرياد شوق مي كشم. در حلقوم مرغانِ عاشق مي خوانم. درغلغل چشمه ها مي خندم. در ناي جويباران زمزمه ميكنم . با تو من در روح طبيعت پنهانم. در رگ جاري ام . در نبض . (با تو ، من بودن را ، زندگي را ، شوق را ، عشق را ، زيبايي را و مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم.) بي تو ، من ... (دکترعلی شریعتی) یکشنبه 1388/06/29 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
گاهی باید غیر قابل تغییرها را پذیرفت و حتی مهر بی انتهای خدا را بر ایشان سپاسگزار بود . بسیاری از اوقات اتفاقات آنگونه نیستند که ما آرزو داریم ، اما درسها و آموختنی های زندگی در تمام لحظه های آن جاریست . روزهای سختی بود ، زیرا آنچه را که از آن می نویسم یک شبِ نیاموختم ، خوب یادم هست ،بی تابی و بی قراریهایم را ، اشکها و راز و نیازهایم را ، ابهام و آشفتگی هایم را . چه روزهایی بود . غرق امید بودم و نمیدانستم چه پیش می آید . ابهام بود و دلواپسیِ از دست دادن رویایی شیرین .فکر میکردم رسیدن به آرزویم ، رسیدن به همه چیز است . حسابهای دو دوتای آن روزهای من ، همیشه چهارتا میشد .اما امروز خوب میدانم که چشم های من برای دیدن بزرگی دنیا چه کوچک بود . آن روزها ، این را نمیدانستم ، انگار زمان فاصله ای بود ، که باید برای دانستنش طی میشد . آن روزها گذشت ، هر چند به کندی ، اما چقدر شاکرم که در بیقراری آن روزها ، یک چیز را هرگز گم نکردم ، اینکه در کنار هر دعا این را نیز از خدا بخواهم، که آرزوهایی از آرزوهایم را برآوَرَد که صلاحم در برآورده شدنشان باشد ، هر چند بر من و صبوریم سخت بگذرد. (آرزوی آن روزهای من برباد رفت ، آرزویی که بی صبرانه ، مشتاق رسیدنش بودم اما سعادت بی انتهای نرسیدن به آن آرزو ، مدیون این برباد رفتن است و پروردگارم در ازای آن به من چیزی بخشید که تمام ثانیه هایم ، تا امتداد بینهایت پر شد ، از شکر برباد رفته ها .) وقتی چیزی از خدا میخواهم و مستجاب نمیشود در برباد رفته هایم ، جای پای اورا میبینم ، زیرا از بخشندگی و توانایی بی انتهای خدایم به دور است که چیزی بخواهم و بتواند و به صلاحم باشد و دوستم بدارد و بر من نبخشد؟!؟ که محال است و در این هنگام ، در خلوت ، برباد رفته هایم را شکر میگویم ، هرچند این هرگز آسان نیست. یکشنبه 1388/06/08 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
ماه من غصه چرا؟! آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد! یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید ، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست! ماه من غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست! ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند... ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی واکن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست! او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد... او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد... ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد! معنی خوشبختی، بودن اندوه است...! این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین... ولی از یاد مبر؛پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا! و در آن باز کسی می خواند؛ که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!
چهارشنبه 1388/05/28 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم! اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه دوباره متولد شد! یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم یکی میگه یک سال پیرتر شدم یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه. منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ... نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع
دوشنبه 1388/04/22 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
تو يادگاريِ فراموش شده اي ، نقش زيبايي بر صورت ... آشكارا مرا خشنود ميكردي و با خودت همراه... پيشتر كه تو را مي طلبيدم ، همه چشمم نقش تو را در آيينه دل باور ميكرد و آنرا بر چهره مي نشاند... را ه دور نمي رفتي ، بهانه ها را نمي جستي با كمي عشق و دلجويي سراغم را ميگرفتي و از ديدنم سراپا دلت را به من مي سپردي ... حالا مدتهاست يادي از من دلتنگ نمي كني روحت كوچك شده است ، يكجا بند نمي شوي و هنوز نشسته عزم رفتن ميكني اگر بعد از اشك بيايي ، از شوري مي نالي دلتنگي را مدد نمي كني ، چه بگويم بي سامان شده اي يكه و تنها سراغ كسي را نميگيري ، گوشه نشيني اختيار كرده اي اي جانم به فدايت ... كرشمه كن و قدم بر رخ من بگذار خانه ات اينجاست ، گوشه عزلت ، اَرج تو را نمي فهمد من مي شناسمت ، ميبيني كه يافتمت و منتت را ميكشم ميخواهم عاشق شوم... تو مهربانم ميكني دوست دارم شور ببخشم ، تو روشنم ميكني آرزوي من پيوند هميشگي با توست دل چشم شده ، چشم نور شده و نور راه را عيان كرده همه درها با تو گشوده ، پرده ها به كنار رفته همه شوق اشك شده ، اي زينت بخش حال عاشقم وسوسه با تو بودن ، دل را جوان ميكند ، اي لبخند ... تو هم مرا بجوي... برتارك دلم چنگ مزن بر ديده يارم بنشين ، بر صورت من عيان شو... جلوس نازنينت را با ستاره باران چشمانم جشن ميگيرم و براي پايداري روح بيقرارت دامن عشق را ميبوسم... اي لبخند زيبا ، راه با تو آغاز ميشود ، زندگي ادامه مي يابد پايان دور ميشود و تنهايي در شوق گم ميشود... در كوچه باغ دلم عطر محبت به جا ميگذاري مثل بيد كه مجنون است ، مثل خوابِ شيرين كه با فرهاد است و ماه كه به هلال خود مي نازد ... حضور مهرآميزت بر رخم باد ، از اكنون تا ابد... شنبه 1388/04/13 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
يا علي دلا بايد به هر دم يا علي گفت نه هر دم بل دما دم يا علي گفت به صدق دل هميشه ياد او کرد به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت ز ليليي شنيدم يا علي گفت به مجنوني رسيدم يا علي گفت مگر اين وادي دارالجنون است که هر ديوانه ديدم يا علي گفت نسيمي غنچه اي را باز مي کرد به گوش غنچه آن دم يا علي گفت يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا علي گفت دمي که روح در آدم دميدند ز جا برخاست آدم يا علي گفت چو نوح از موج طوفان ايمني خواست توسل جست و هر دم يا علي گفت عصا د ر دست موسي اژدها شد کليم الله مسلم يا علي گفت نمي شد زنده جان مرده هرگز يقين عيسي بن مريم يا علي گفت رسول الله شنيد از پرده غيب ندايي آمد آن هم يا علي گفت نزول وحي چون فرمود سبحان ملک در اولين دم يا علي گفت به فرقش کي اثر مي کرد شمشير گما نم ابن ملجم يا علي گفت مگر خيبر ز جايش کنده مي شد يقين آنجا علي هم يا علي گفت
عاقبت روزی ترا ، ای كودك شیرین جمعه 1388/03/22 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
به من گفته بودند عشق را در جایی میتوان یافت که زندگی باشد که زیبایی باشد .گفته بودند عشق در روییدن است ، در دل سپردن و من به جست و جوی عشق برآمدم و آنرا در رویاندن دیدم ، در زندگی بخشیدن . عشق را در جان کسی یافتم که وجودش را فداکارانه ایثار کرد تا تجسم عشقش ، خورشید تابناک حیات دیگری باشد . آن کس که تمامی شادیهای دنیا را در شنیدن ضربانهای قلب کودکش خلاصه کرد . کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نامید . من ، عشق را در تلألو چشمان کسی یافتم که اولین گامهای کودکش را به تماشا نشسته بود . عشق را در دستان لرزان کسی دیدم که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش میکرد . من ، عشق را در آغوش گرمی دیدم که هماره ، گرم و گشوده و پذیرا است و قلبی که هرگز از تپیدن ، تنها برای دیگری باز نمی ایستد . آری ، عشق ، منتهای عشق ، این است : فرشته بودن اما بالهای خود را به دیگری بخشیدن . عشق این است : مادر بودن ... خواستم بگویم جانم فدای تو مادرم دیدم بسی عزیزتر ز جانی برای من
جان من ، از جان گذشتن کار مشتاقان بود
لیک چون جانم تویی بر من نه این آسان بود
جان من ، جانا تویی من نگذرم از جان خویش
گرچه اول شرط ، اندر عشق ترک جان بود
|
||