تبليغاتX
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم.

ازصدای سکوت پندگیر

 

  سکوت صدایی ندارد

 زمان و روح تو در هنگام آن به پیشواز خود الهی ات میروند.

 

گاهی بیندیش که بی صدایی چه آرامشی دارد

 

و چرا بی تاب و چشم به راه خیره به در نمی مانی؟!

 

چرا دنبال دلیلی نمی گردی ؟!

 

از نوای بی صدایی چه می شنوی که قرار میگیری؟

 

چشم بر هم میگذاری و در دل با خود نجوایی شیرین را مرور میکنی.

 

بی صدایی ، لحظه ای مغتنم است که روح را با آزادی کامل

 

از تلاش و تقلا بالاتر از آنچه را میتواند باشد تصور میکند.

 

هدفهای والا چه محبوبند که در آسمان ذهن ،

 

روز و شب را نمی شناسند و در همه پرسه زدنها

 

سوسوی زیبایشان را میتوان دید.

 

سکوت را بر روح و ذهن خودت گناه ندان!

 

آنرا حکمتی الهی ببین که با آن ،

 

تو بدون همهمه ای، آنچه را که به آن عشق می ورزی به تصویر ببینی.

 

همه ی ما آفریده ی ذهنی زیبا و تکامل یافته ایم

 

و درحالی که هنوز به دنیای واقعی خویش نیامده ایم،

 

نباید دنیایی غیر آنچه که دوست داشتیم

 

ما را به ایستگاه آخر برساند!

 

از این رو سکوت، نه برای گذشته میسوزد و نه برای آینده به گدایی محبت می نشیند

 

او فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش، تو چه ها که نمی اندیشی...

 

به خود خدا ...

به خودت و خدا ...

و به آنچه میخواهد خدا ...

 

این هدیه ی سکوت است که تو می بینی ، فقط خدا مانده و تو

 

و هزار معجزه در انتظار تجلی ...

 

پاداش سکوت، بارش رحمت الهی را وعده میدهد ...

 

سکوت کن! و آنچه را تاکنون به آن عشق نورزیده ای ، تصویر کن ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 1:0  توسط شری  | 

مادر

 

مادرم

 

گامهايت، طنين شکفتن را جاری ساخت و دستهايت، چه روشن، تاريکی‌ام را دور کرد.

تو آن صداقت محض هستی

که با تک تک نفس‌هايت، خشکترين دشتها را به سيراب‌ترين بيشه‌ها تبدیل کرد

نگاه آسمانی‌ات ابرها در خود داشت

و من با اندکی درنگ ، زير قطره‌ قطره باران محبتت، نهری شدم جاری به سوی دريای عشق

برق چشمانت، سياهی ممتد شبهايم را شکافت.

جوانه اميد را بر شاخه کلامت احساس کردم و بر پيشانی انديشه‌ات قرائت کردم

و تو چه زيبا، گل احساسم را بوستانی کردی و کبوتر جانم را آسمانی

سهم من از خدا توئي

 

 

خواستم بگویم جانم فدای تو مادرم

 

دیدم بسی عزیزتر ز جانی برای من

 

جان من ، از جان گذشتن کار مشتاقان بود

 

لیک چون جانم تویی بر من نه این آسان بود

 

جان من ، جانا تویی من نگذرم از جان خویش

 

گرچه اول شرط ، اندر عشق ترک جان بود

 

مادرم روزت که تمام روزهای زیبای خداست مبارک باد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 0:53  توسط شری  | 

تنهايي

 

گاهي لازمه تنها بموني

 

براي انجام كاري از دوستم خواستم همراهم باشه ، اما دوستم با صراحت گفت : روي من

 

حساب نكن . اول كمي جا خوردم و به رسم زمونه و آدمهاي بي وفاي امروزي بدوبيراه گفتم !

 

اما بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه اون قدرها هم بد نشد . اول به خودم مي گفتم من

 

كه مشكلي ندارم فقط ميخوام كسي همراهم باشه تنها نباشم ، اما خودم مي دونستم كه

 

اينا همش بهانه است ! وقتي به ناچار تنها موندم انگار ديگه بايد واقعآ كاري ميكردم . شروع

 

كردم به فكر كردن به اين كه خيلي افراد ديگه با شرايط من همين كار رو بدون هيچ مشكلي

 

انجام ميدن ، پس چرا من نتونم . اصلآ چرا تا حالا اين آدما رو نديده بودم ؟! مگه نه اينكه

 

هميشه هر كاري اولش سخته ، مگه نه اينكه حضرت علي (ع) فرموده اند: از هر كاري كه

 

مي ترسي ، خودت را داخل آن بيانداز . آره براي غلبه بر ترسم بايد به سمتش مي رفتم .

 

وقتي تنها شدم به اين فكر كردم كه چه جوري ميشه اون كارو به بهترين حالت انجام بدم ،

 

اصلآ مي خواستم به خودم ثابت كنم كه تنهايي هم ميتونم از پس كارهاي خودم بربيام و

 

براي اين كه براي ثابت كردن به خودم كم نيارم انگيزه پيدا كرده بودم ...

 

 بالاخره  كار رو انجام دادم ... با موفقيت ...

 

حالا كه فكر ميكنم مي بينم نبايد از دست دوستم دلخور ميشدم .

 

 كمك بزرگي كرد كه منو تنها گذاشت !

 

تنها كه موندم ، براي انجام كارها اعتماد به نفس پيدا كردم .

 

تنها كه موندم ، به فكر پيدا كردن راه حلهاي خلاقانه براي حل مشكلم افتادم.

 

تنها كه موندم ، غلبه بر ترس رو تمرين كردم .

 

تنها كه موندم ، مستقل بودن رو ياد گرفتم .

 

تنها كه موندم ، خودمو باور كردم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 14:22  توسط شری  | 

 

گفت و گو با خدا

 

خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

خدا گفت :

پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد و گفت

وقت من ابدي است.

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

گفتم چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

خدا پاسخ داد:

 اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

حسرت دوران کودکي را مي خورند.

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

و بعد

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

اينکه با نگراني نسبت به آينده

، زمان حال را فراموش مي کنند.

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

نه در آينده

 اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

و مدتي هر دو ساکت مانديم.

بعد پرسيدم :

به عنوان خالق انسانها

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبوربه دوست داشتن خود
كرد

اما مي توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

,ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

اما آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

هميشه


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت 13:17  توسط شری  | 

برکت

استادی میگوید:

 

از هر برکتی که خداوند امروز به شما ارزانی داشته، استفاده کنید.

 

برکت را نمی توان ذخیره کرد . هیچ بانکی نیست تا برکت دریافت

 

شده را به آن بسپاریم و هرگاه مایل بودیم ، از آن استفاده کنیم.

 

اگر از برکات استفاده نکنیم ، برای همیشه از دست میروند .

 

خداوند میداند که ما در زندگی ، هنرمندان خلاقی هستیم.

 

یک روز گل مجسمه سازی به ما میدهد ،

 

یک روز قلم مو و بوم ، یا یک قلم .

 

اما هرگز نمی توانیم از گل روی بوم نقاشی ،

 

و یا از قلم ، روی مجسمه استفاده کنیم .

 

هر روز ، معجزه خود را دارد .

 

برکات را بپذیرید ، کارکنید ،

 

و آثار هنری کوچک خودرا همین امروز بیافرینید.

 

فردا برکات دیگری دریافت خواهید کرد.

 

راستی ، از خودمان پرسیده ایم برکت یعنی چه و در کجا میتوان آن را یافت؟

 

برکت یعنی چیزی که به ظاهر کم است

 

اما در حقیقت میتوان بسیار از آن بهره مند شد.

 

چیزی که برکت نداشته باشد ممکن است

 

به ظاهر و در نگاه اول زیاد به نظر بیایید

 

اما در حقیقت بسیار اندک است .

 

چه خوب بود میدانستیم وجود پدر و مادر

 

در زندگیمان برکتی بی نهایت است که حذف هرکدام

 

از آنها بخش بزرگی از این رحمت و برکت را ازما می گیرد.

 

داشتن همسری لایق و توانمند یعنی برکت ،

 

داشتی فرزندی لایق و ارزشمند یعنی برکت ،

 

از همه مهمتر داشتن زندگی سرشار از آرامش یعنی برکت .

 

برکت یعنی آسایش از آنچه داریم و آرامش در آنچه داریم.

 

برکت یعنی خانواده ای دوست داشتنی،تنی سالم ،

 

امید به فرداهایی روشن ،اطرافیان پاک ،و ثروتی که حتی اگر

 

اندک است لبریز از لذت ، صمیمیت و صفاست.

 

برکت یعنی آنکه احساس کنیم خوشبختیم

 

و در دنیا هیچ چیز نیست که بتواند

 

با خوشبختی ما رقابت کند.

 

حالا از شما می پرسم : چقدر زندگیتان با برکت است ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/03ساعت 23:8  توسط شری  | 

پناه دوست

 

 

دلم را بردی . به همین سادگی . از تو خواستم بگذار رمز این لحظه زیبایی را که به من هدیه دادی با هر کسی که مرا میخواند قسمت کنم .

به همه آنها بگویم که تو نزدیکی ، نزدیکتر از نام هر کس به او .

گفتم : بگذار به آنها که به دورها خیره شدند بگویم که تو هستی و آنها را صدا میزنی.

 

ماه تمام ، از پشت پنجره اتاقم شاهد بود .

سکوت بود و بهاری که نزدیکتر آمده بود تا حوالی بهشت حضور تو .

همان لحظه بود که قلم در دستم، روح شد

و روح جان شد و من نوشتم که این دلنوشته ها برای توست.

 

تو با بنده هایت اینگونه دلبازی می کنی.

ای تو که عشق را از ظریفترین و لطیف ترین احساسات نازل میکنی.

ای تو که عطر حضورت را در دل مشغولی های روزمره ، گم کرده ایم .

چه خوش است لحظه ای که سراغی از دل باختگانت میگیری

وای وای ... که این لحظه چه خوش است .

 

این نامه را برای تو می نویسم

تا همه دلباختگانت که عشق را روزی خود میخواهند ،

بدانند که تو چه دلبرانه ، دل میبری و شکار میکنی .

 

میخواهم شروعم با تو باشد و تو کلمه به کلمه این نامه را تبرک کنی .

آن گونه که هر کس آنرا بخواند به تو مبتلا شود .

میخواهم این نامه پیامبر عشق ، صلح و دوستی باشد

و هرجا پر می کشد برکت و شادی و زیبایی جوانه بزند .

 

میخواهم این نامه به عطر حضور تو ،

چون کبوتر به هر خانه ای پرواز کند و شفا و سلامتی ببرد ،

برای هر کس که که بیمار و گرفتار است .

 

میخواهم هر که این نامه را خواند ، غرق شود در یاد تو .

میخواهم هر که این نامه را میخواند ،

معجزه دریافت کند و ایمان بیاورد به قدرت جادویی «وصل»

به یگانگی و وحدت همه موجودات ،

که چگونه این اقتدار میتواند ایجاد کند و بیافریند .

 

میخواهم هر که این نامه را به نام تو خواند

شفا بگیرد و بر دیگری شفا بطلبد .

 

اگر تنگدست است ، هنگام عبور از خطوط معطر بنام تو

به تمول و ثروت حقیقی دست یابد .

دردها درمان شوند و گره ها گشوده شوند و دلها آرام گیرند .

ترسها بریزند ، کینه ها و خشمها محو شوند

و عشق جادو کند بنام تو .

 

میخواهم هر که عاشق نیست با خواندن این خطوط عاشق شود،

دل ببازد و در این قمار عاشقانه ، ببرد.

میخواهم هر که تنهاست ، همراهی تو را از این لحظه به بعد دریابد .

 

خدایا ، میخواهم همانگونه که ماه به من نگاه میکرد  ،

تو نیز به هر که این خطوط را میخواند نگاه کنی .

همه بندها را بگشا . آزاد شو ، آزاد .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 12:54  توسط شری  | 

دل نوشته

 

دلم را بردی . به همین سادگی ، عاشقم کردی.

دلم را بردی ، چه خوب کردی! زودتر از زود ، دیوانه ام کن .این تنها خانه کوچک دل را ، پیش تر از پیش ویرانه تر کن ! خوابم را ببر . بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پا زنان ، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم ، امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو ، نمانم . فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش ، مرا بی تاب طلب دیدارت کند . امان بده !

 

نمی خواهم هوش را ، بدون عطر حضور تو . نمی خواهم دیکته بی غلط را ، بی آنکه نام تو بر سر سطر نباشد . بگذار خط بخورم ، اما به دست تو . بگذار بشکفم به فرمان تو ! این قامت راست ، بی یاد تو ، کج است و این کج به نام تو ، راست می رود.

 

نمی خواهم شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی .نمی خواهم نثری را ، بی آنکه تداوم معنایش تو نباشی . نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و پایانش تو نباشی . می خواهم شروع تو باشی و وسط تو باشی و پایان تو باشی .

 

دلم را بردی ! به همین سادگی ، عاشقم کردی ! این دل نوشته ها برای توست، گفته باشم ! همه چشمهایی که هم اینک مرا میخوانند شاهدند ! قلمی که با آن می نویسم . جوهری که روی صفحه کاغذ می نشیند و جذب می شود . کلماتی که پیوسته به هم ، به نام تو ، روح می گیرند و جان می شوند. همه این خطوط میدانند که این دل نوشته ها ، فقط برای توست .

 

ساعت مرا میشنود . این سکوت شبانه ، مرا بارها بی حجاب ، با تو دیده و دم نزده ! من چیزی نبودم . نقطه ای در عدم تاریک . تو مرا هست کردی ، جان دادی و اینگونه دل از من بردی! تویی که هم می آفرینی و هم دل می بری و هم دل میدهی ! و باز میگویم : اگر اینگونه نیمه شب به راه تو نشسته ام ، تا نگاهی از تو ، مرا به جاودانگی متصل کند . باز این تویی که می خواهی و می طلبی و صدایم می زنی . تا بگویم در لحظه سکوت و روشنی در تاریکی ، که دوستت دارم و این دلنوشته ها را تو می نویسی و تو می خوانی و از برای توست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 0:9  توسط شری  | 

 

 

 

برنده

 

 

 

 

من برنده ام ؛ چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی ، زیبا نگریستم ، آنگاه زیبا خواهد شد .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم اگر به معجزه ، ایمان و اعتقاد داشته باشم ، برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر میرسد ، پس تمام تلاشم را به کار میگیرم تا محال را ، به ممکن تبدیل سازم .

 

من برنده ام ؛ چون ذهنم را آنگونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند ، نه آنکه بهشت را به جهنم

 

من برنده ام ؛ چون در انتهای فعالیت روزانه ، ساعتی را با خود خلوت میکنم و با تکیه بر صداقت بیرحمانه با خود ، عملکرد روزم را به دقت ارزیابی میکنم .

 

من برنده ام ؛ چون نقشه ی زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ، ساختن آن است .

 

من برنده ام ؛ چون هم ناامیدی را می شناسم ، هم صبر و حوصله را ، و البته خوب میدانم که صبر و حوصله شکل دیگری از ناامیدی است که انسان بهتر میتواند آن را تحمل کند .

 

من برنده ام ؛ چون برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام . قدم اول یعنی تصمیم .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند . اگر صخره نبود ، رود هیچ آوازی سر نمیداد !

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/15ساعت 23:27  توسط شری  | 

 

رؤیا

 

 

سرنوشت شخصی ، آن طور که می نماید ، ساده نیست.

یعنی اصلآ ساده نیست.

حتی ممکن است منجر به کار خطرناکی شود.

وقتی چیزی می خواهیم ،

انرژیهای نیرومندی را به جنبش می آوریم

و دیگر نمی توانیم معنای واقعی زندگیمان را پنهان کنیم.

وقتی چیزی میخواهیم ؛انتخابی می کنیم و بهایی می پردازیم

پیروی از رؤیاها بهایی دارد.

شاید لازم باشد عادتهای قدیمی مان را ترک کنیم ؛

شاید برایمان مشکلاتی بیافریند ،

و شاید ناامیدی به همراه داشته باشد .

اما ، این بها هرچقدر هم که زیاد باشد ،

هرگز زیادتر از بهایی نخواهد بود

که باید برای پی نگرفتن سرنوشت شخصی مان بپردازیم.

چون روزی به گذشته می نگریم

و هر آنچه را که انجام داده ایم،می بینیم،

و ندای قلبمان را می شنویم که می گوید :

 

«زندگی ام را به هدر داده ام»

 

باور کنید این بدترین جمله ای است که

ممکن است بشنوید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 23:31  توسط شری  | 

گریه 

 

 

 

استادی می گوید : اگر باید بگریید ، همچون کودکی بگریید.

زمانی کودک بودید و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی

آموختید ، گریستن بود ، چون گریستن بخشی از زندگی است

هرگز از یاد مبرید که آزادید ، و نشان دادن احساساتتان شرم آورنیست.

 

فریاد بزنید ،

با صدای بلند هق هق کنید ،

هر چقدر که مایلید سر و صدا کنید.

چون کودکان اینگونه میگریند

 

و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند.

هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟

از گریستن دست می کشند ، چون چیزی حواسشان را منحرف میکند.

چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا میخواند.

و برای شما نیز اینگونه خواهد بود ،

تنها اگر همچون کودکان بگریید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 0:28  توسط شری  |