تبليغاتX
نیلوفرانه

نیلوفرانه

خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم.

ميلاد مولا علي(ع) و روز مقدس پدر گرامي باد
نويسنده : نیلوفرانه - ساعت 15:0 روز شنبه 1388/04/13
 

يا علي

يا علي

دلا بايد به هر دم يا علي گفت نه هر دم بل دما دم يا علي گفت

 به صدق دل هميشه ياد او کرد به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت

 ز ليليي شنيدم يا علي گفت به مجنوني رسيدم يا علي گفت

 مگر اين وادي دارالجنون است که هر ديوانه ديدم يا علي گفت

 نسيمي غنچه اي را باز مي کرد به گوش غنچه آن دم يا علي گفت

 يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا علي گفت

 دمي که روح در آدم دميدند ز جا برخاست آدم يا علي گفت

 چو نوح از موج طوفان ايمني خواست توسل جست و هر دم يا علي گفت

 عصا د ر دست موسي اژدها شد کليم الله مسلم يا علي گفت

 نمي شد زنده جان مرده هرگز يقين عيسي بن مريم يا علي گفت

 رسول الله شنيد از پرده غيب ندايي آمد آن هم يا علي گفت

 نزول وحي چون فرمود سبحان ملک در اولين دم يا علي گفت

 به فرقش کي اثر مي کرد شمشير گما نم ابن ملجم يا علي گفت

 مگر خيبر ز جايش کنده مي شد يقين آنجا علي هم يا علي گفت

روز مقدس پدر گرامي باد 

عاقبت روزی ترا ، ای كودك شیرین
تنگ در آغوش می گیرم

اشك شوق از دیده می بارم

با نگاه و خنده و بوسه
در بهار چشم هایت دانه می كارم
نیمه شب گهواره جنبان تو می گردم
لای لایی گوی بالین تو می مانم
دست را بر گونه ی گرم تو می سایم
اشك را از گوشه ی چشم تو می رانم

گاه در چشمان گریان تو می بینم

آسمان را ، ابر را ، شب را و باران را

گاه در لبخند جان بخش تو می یابم

گرمی خورشید خندان بهاران را
چون هوا را بازی دست تو بشكافد

خیره در رگ های آبی رنگ بازوی تو می گردم

از تنت چون بوی شیر تازه برخیزد

مست از بوی تو می گردم
ماه در آیینه ی چشم تو می سوزد
همچو شمعی شعله ور در شیشه ی فانوس
رنگ ها در گوی چشمت نقش می بندد

صبحگاهان ، چون پر طاووس
قلب گرم و كوچكت چون سینه ی گنجشك
می تپد در زیر دست مهربان من

چون نوازش می كنم ، می جوشد از شادی
در سرانگشتان من ، خون جوان من

زین نوازش ها تنت سیراب می گردد
چشم هشیار تو مست خواب می گردد
سایه ی مژگان تو بر گونه می ریزد

مادرت بی تاب می گردد
زلف انبوهش ترا بر سینه می ریزد
مادرت چون من بسی بیدار خواهد ماند
بارها در گوش تو افسانه خواهد خواند

گاه در آغوش او بی تاب خواهی شد
گاه از لای لای او در خواب خواهی شد

روزها و هفته ها و سال ها چون او

بر كنار از درد خواهی ماند
تا ز دردش با خبر گردی
روزها وهفته ها و سالها چون من

بی غم فرزند خواهی بود

تا تو هم روزی پدر گردی


 
 

روز مقدس مادر گرامی باد
نويسنده : نیلوفرانه - ساعت 17:0 روز جمعه 1388/03/22
 

مادر

مادرم

به من گفته بودند عشق را در جایی میتوان یافت که زندگی باشد

که زیبایی باشد .گفته بودند عشق در روییدن است ، در دل سپردن و

من به جست و جوی عشق برآمدم و آنرا در رویاندن دیدم ، در زندگی بخشیدن .

عشق را در جان کسی یافتم که وجودش را فداکارانه  ایثار کرد تا تجسم عشقش ،

خورشید تابناک حیات دیگری باشد . آن کس که تمامی شادیهای دنیا را

در شنیدن ضربانهای قلب کودکش خلاصه کرد .

کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نامید .

من ، عشق را در تلألو چشمان کسی یافتم که اولین گامهای کودکش را به تماشا نشسته

بود . عشق را در دستان لرزان کسی دیدم که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش میکرد . من ،

 عشق را در آغوش گرمی دیدم که هماره ، گرم و گشوده و پذیرا است و قلبی که هرگز از

تپیدن ، تنها برای دیگری باز نمی ایستد .

آری ، عشق ، منتهای عشق ، این است :

فرشته بودن اما بالهای خود را به دیگری بخشیدن .

عشق این است :

مادر بودن ...


خواستم بگویم جانم فدای تو مادرم

 دیدم بسی عزیزتر ز جانی برای من

جان من ، از جان گذشتن کار مشتاقان بود

لیک چون جانم تویی بر من نه این آسان بود

جان من ، جانا تویی من نگذرم از جان خویش

گرچه اول شرط ، اندر عشق ترک جان بود

مادرم روزت که تمام روزهای زیبای خداست مبارک باد


 
 

من آموزگار خویشم
نويسنده : نیلوفرانه - ساعت 22:0 روز دوشنبه 1388/02/14
 

من آموزگار خویشم

من به چشمانم می آموزم که تنها زیباییها را ببیند.

من به زبانم می آموزم که فقط زمانی انتقاد کندکه راهی دیگر

برای اصلاح امور وجود نداشته باشد .

من به دستانم می آموزم تا نوازش بر سر انسانها ، حیوانها ، گیاهان و اشیاء را یاد بگیرند .

من به پاهایم می آموزم ازجایی عبورکنندوبه جایی بروند

که شاهراهی برای سعادت وتکامل باشد .

من به قلبم می آموزم برای کسی بتپد که لایق عشق من باشد.

من به گوشهایم می آموزم که تنهاجملات مثبت رابشنوندتا ازمنفی بافیهاوکینه ها دور باشم .

من به خود می آموزم که خود میتوانم معلم خود باشم ، به شرط آنکه ، 

هر آنچه را که می آموزم به نفع خود تمام کنم .

من به دلم می آموزم که آرام ودریایی باشدتابتوانم دیگران را در قطرات عشقم سهیم سازم .

من به روحم می آموزم که خدایی باشد تا بتوانم سخاوت ، صداقت ، ایمان ، عشق ، خلوص ،

پاکی ، نجابت ، زیبایی و لطافت را به خود و دیگران تقدیم کنم .

من به خود می آموزم ، چرا که من آموزگار خویشم .

 


 
 

نیلوفرانه من ، تولدت مبارک
نويسنده : نیلوفرانه - ساعت 0:0 روز یکشنبه 1388/01/16
 

یکسالگی نیلوفرانه

 

زندگی مجالی برای شکفتن است و شکفتن ، حق ماست

تولد و شکفتن احساس خوشایندی است

حسی که روحت در هوای آن قد میکشد

و در این قد کشیدن ، دستهای تو را

در دست میگیرد و به سمت کمال بالا میبرد.

تولد و شکفتن حسی است که طعم شیرین رضایت را

به قلبت هدیه میکند

دلت را از شادی پر میسازد

و احساس مفید بودن به تو و زندگیت هدیه میکند.

تولد و شکوفایی ، جاذبه دلنشین زندگی است

و زندگی بدون جاذبه

چیزی جز تجربه کسالت روزهای خسته کننده بی ثمر نیست.

تولد جریانی تکراری نیست

و از آنجا که خالی از توقف و رکود و تکرار است

هرگز خسته کننده نیست

نو شدن روحت را تازه میکند.

نیلو فرانه من

تولدت مبارک

جمعه 16 فروردین 1387 بود که نیلوفرانه من متولد شد

 با نام دوست ، یاد دوست و یاری دوست

و او بود که تا امروز مرا یاری داد تا بتوانم چیزی بگویم

دانشی بیاموزم و گنجی بیابم ، یا نه بهتر بگویم

گنجینه ای بیابم که گوهرهای نایابی در آن نهفته است

با نام همراه .

همراهانی چون شما گلهای باغ نیلوفرانه

عزیز و گرامی و دوست داشتنی

شمایی که من و نیلوفرانه ام را تنها نگذاشتید

و کلماتی را که بوی زلالی و پاکی دل میداد برایم به یادگار نگاشتید

با تمام قلبم همه تان را دوست میدارم

نسیم عزیزم – آفتاب عزیزم-شیرین عزیزم-اندیشه عزیزم –

رضای عزیزم – علی عزیزم – محمد عزیزم – وحید عزیزم –

اندیشه عزیزم – مریم عزیزم – لیلای عزیزم – ندای عزیزم –

قاصدک عزیزم – نیره عزیزم – شازده عزیزم – نازنین عزیزم –

علی عزیزم–مرتضی عزیزم–محمدقاسم عزیزم–رضوان عزیزم–عمولی عزیزم

بوی باران عزیزم- دل پناه عزیزم – بانوی عزیزم – رضی عزیزم – همنفس عزیزم

و تمام کسانی که حتی یک بار گذری بر نیلوفرانه من کرده اند

دوستتان دارم و از همراهیتان سپاسگزارم.


 
 

یا لطیف ...
نويسنده : نیلوفرانه - ساعت 10:0 روز جمعه 1387/12/09
 

یا لطیف

 

هزار و یک اسم داری و من ازآن همه (لطیف) را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق    می افتم .

خوب یادت هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم .

بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمیشدم . اما زمین تیره بود .

سفت بود و سخت . دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد

و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار .

دیگر نور از من نمیگذرد ، دیگر آب از من عبور نمیکند ، روح در من روان نیست و جان جریان

ندارد . حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش

کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود.

میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شوند؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده میشویم ...

یا لطیف کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافت را به من میبخشیدی تا می چکیدم و

می وزیدم و ناپدید میشدم .

مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی .


 
 

دل نوشته ای به تو
نويسنده : نیلوفرانه - ساعت 1:0 روز سه شنبه 1387/11/01
 

ای همه من

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِ جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی . از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !

ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.

ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !

ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !

ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !

پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .

ای همه من ! ماه من ! دلم تو را میخواهد . به ابرهایی که بر رخ زیبایت سایه افکنده اند حکم کن کنار بروند میخواهم نیمرخم کامل شود . مرا به دیدارت مأنوس کن !


 
 

تو تنها نیستی
نويسنده : نیلوفرانه - ساعت 20:0 روز یکشنبه 1387/10/01
 

تو تنها نیستی 

 

جهانی باش و جهانی فکر کن ! راز جهانی شدن، گذشتن از روزمرگی هاست.

گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افق های تازه.

راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی ...

جهانی شدن یعنی که تو ، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت .

فراتر از آدرس خانه ات و میزان دارایی هایت .

دنیا به خانه تو و همسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود.

دنیا بزرگتر و فراتر از این است که تا کنون می اندیشیدی.

جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگریها رها شوی !

جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی .

یعنی تو ، که به جهان هستی متصلی !

یعنی سلولهای بدن تو با همه جهان در ارتباط است !

به ستاره ها نگاه کن و بزرگ بیاندیش . بگذار تا افکارت رشد کند.

اجازه نده انسانهای حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند .

ناچیزها را رها کن و بزرگ شو.

جهانی شو آنگاه که از غیبت و بدگویی لذت نمیبری .

هرگز حسادت نمیکنی ، هیچ گاه کینه ای به دل نمی گیری.

هیچگاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمیکنی.

جهانی شو تا برای یک لقمه نانِ بیشتر ، سرکسی کلاه نگذاری.

جهانی شو تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات زنده کمک کنی .

جهانی شو تا بی وقفه دوست بداری و عشق بورزی و دوست داشته شوی .

جهانی شو تا از یک بعدی بودن خارج شوی .

آنگاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس میکنی .

سلام

برخود واجب دانستم این جملات را که از اعماق قلبم خارج میشود بر روی صفحه این دنیای مجازی بنویسم تا بر شما عزیزانم معلوم شود که :

1- با تمام وجودم دوستتون دارم که در این تأخیر طولانی تنهام نذاشتید و با پیغامهای پرمهرتون چه خصوصی و چه عمومی منو شرمنده کردید.

2- به خاطر تمام تأخیرهام و صبوری شما شرمندم .

3- به خاطر داشتن عزیزانی مثل شما خدای مهربان را لحظه به لحظه شاکرم.

4- از تمام گلهای باغ نیلوفرانه که اگر نباشند نیلوفرانه ای نیست سپاسگزارم .

۵- و در آخر هم از خدای مهربانم به خاطر این همه لطف بی پایان سپاسگزار و شاکرم .