تبليغاتX
نیلوفرانه
وبلاگ من

خدایا!
به من بیاموز
عاشق تو باشم,
نه خودم!
چنان متبرکم گردان
تا خودم را رها کنم
و بر درگاه نیلوفرینت
مراقبه کنم
هر شب و هر روز!
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
جمعه 1387/02/27 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

پناه دوست

 

 

دلم را بردی . به همین سادگی . از تو خواستم بگذار رمز این لحظه زیبایی را که به من هدیه دادی با هر کسی که مرا میخواند قسمت کنم .

به همه آنها بگویم که تو نزدیکی ، نزدیکتر از نام هر کس به او .

گفتم : بگذار به آنها که به دورها خیره شدند بگویم که تو هستی و آنها را صدا میزنی.

 

ماه تمام ، از پشت پنجره اتاقم شاهد بود .

سکوت بود و بهاری که نزدیکتر آمده بود تا حوالی بهشت حضور تو .

همان لحظه بود که قلم در دستم، روح شد

و روح جان شد و من نوشتم که این دلنوشته ها برای توست.

 

تو با بنده هایت اینگونه دلبازی می کنی.

ای تو که عشق را از ظریفترین و لطیف ترین احساسات نازل میکنی.

ای تو که عطر حضورت را در دل مشغولی های روزمره ، گم کرده ایم .

چه خوش است لحظه ای که سراغی از دل باختگانت میگیری

وای وای ... که این لحظه چه خوش است .

 

این نامه را برای تو می نویسم

تا همه دلباختگانت که عشق را روزی خود میخواهند ،

بدانند که تو چه دلبرانه ، دل میبری و شکار میکنی .

 

میخواهم شروعم با تو باشد و تو کلمه به کلمه این نامه را تبرک کنی .

آن گونه که هر کس آنرا بخواند به تو مبتلا شود .

میخواهم این نامه پیامبر عشق ، صلح و دوستی باشد

و هرجا پر می کشد برکت و شادی و زیبایی جوانه بزند .

 

میخواهم این نامه به عطر حضور تو ،

چون کبوتر به هر خانه ای پرواز کند و شفا و سلامتی ببرد ،

برای هر کس که که بیمار و گرفتار است .

 

میخواهم هر که این نامه را خواند ، غرق شود در یاد تو .

میخواهم هر که این نامه را میخواند ،

معجزه دریافت کند و ایمان بیاورد به قدرت جادویی «وصل»

به یگانگی و وحدت همه موجودات ،

که چگونه این اقتدار میتواند ایجاد کند و بیافریند .

 

میخواهم هر که این نامه را به نام تو خواند

شفا بگیرد و بر دیگری شفا بطلبد .

 

اگر تنگدست است ، هنگام عبور از خطوط معطر بنام تو

به تمول و ثروت حقیقی دست یابد .

دردها درمان شوند و گره ها گشوده شوند و دلها آرام گیرند .

ترسها بریزند ، کینه ها و خشمها محو شوند

و عشق جادو کند بنام تو .

 

میخواهم هر که عاشق نیست با خواندن این خطوط عاشق شود،

دل ببازد و در این قمار عاشقانه ، ببرد.

میخواهم هر که تنهاست ، همراهی تو را از این لحظه به بعد دریابد .

 

خدایا ، میخواهم همانگونه که ماه به من نگاه میکرد  ،

تو نیز به هر که این خطوط را میخواند نگاه کنی .

همه بندها را بگشا . آزاد شو ، آزاد .



یکشنبه 1387/02/22 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

دل نوشته

 

دلم را بردی . به همین سادگی ، عاشقم کردی.

دلم را بردی ، چه خوب کردی! زودتر از زود ، دیوانه ام کن .این تنها خانه کوچک دل را ، پیش تر از پیش ویرانه تر کن ! خوابم را ببر . بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پا زنان ، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم ، امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو ، نمانم . فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش ، مرا بی تاب طلب دیدارت کند . امان بده !

 

نمی خواهم هوش را ، بدون عطر حضور تو . نمی خواهم دیکته بی غلط را ، بی آنکه نام تو بر سر سطر نباشد . بگذار خط بخورم ، اما به دست تو . بگذار بشکفم به فرمان تو ! این قامت راست ، بی یاد تو ، کج است و این کج به نام تو ، راست می رود.

 

نمی خواهم شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی .نمی خواهم نثری را ، بی آنکه تداوم معنایش تو نباشی . نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و پایانش تو نباشی . می خواهم شروع تو باشی و وسط تو باشی و پایان تو باشی .

 

دلم را بردی ! به همین سادگی ، عاشقم کردی ! این دل نوشته ها برای توست، گفته باشم ! همه چشمهایی که هم اینک مرا میخوانند شاهدند ! قلمی که با آن می نویسم . جوهری که روی صفحه کاغذ می نشیند و جذب می شود . کلماتی که پیوسته به هم ، به نام تو ، روح می گیرند و جان می شوند. همه این خطوط میدانند که این دل نوشته ها ، فقط برای توست .

 

ساعت مرا میشنود . این سکوت شبانه ، مرا بارها بی حجاب ، با تو دیده و دم نزده ! من چیزی نبودم . نقطه ای در عدم تاریک . تو مرا هست کردی ، جان دادی و اینگونه دل از من بردی! تویی که هم می آفرینی و هم دل می بری و هم دل میدهی ! و باز میگویم : اگر اینگونه نیمه شب به راه تو نشسته ام ، تا نگاهی از تو ، مرا به جاودانگی متصل کند . باز این تویی که می خواهی و می طلبی و صدایم می زنی . تا بگویم در لحظه سکوت و روشنی در تاریکی ، که دوستت دارم و این دلنوشته ها را تو می نویسی و تو می خوانی و از برای توست...



یکشنبه 1387/02/15 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 

 

 

برنده

 

 

 

 

من برنده ام ؛ چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی ، زیبا نگریستم ، آنگاه زیبا خواهد شد .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم اگر به معجزه ، ایمان و اعتقاد داشته باشم ، برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر میرسد ، پس تمام تلاشم را به کار میگیرم تا محال را ، به ممکن تبدیل سازم .

 

من برنده ام ؛ چون ذهنم را آنگونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند ، نه آنکه بهشت را به جهنم

 

من برنده ام ؛ چون در انتهای فعالیت روزانه ، ساعتی را با خود خلوت میکنم و با تکیه بر صداقت بیرحمانه با خود ، عملکرد روزم را به دقت ارزیابی میکنم .

 

من برنده ام ؛ چون نقشه ی زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ، ساختن آن است .

 

من برنده ام ؛ چون هم ناامیدی را می شناسم ، هم صبر و حوصله را ، و البته خوب میدانم که صبر و حوصله شکل دیگری از ناامیدی است که انسان بهتر میتواند آن را تحمل کند .

 

من برنده ام ؛ چون برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام . قدم اول یعنی تصمیم .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند . اگر صخره نبود ، رود هیچ آوازی سر نمیداد !

 

 

 

 

 



شنبه 1387/02/07 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 

رؤیا

 

 

سرنوشت شخصی ، آن طور که می نماید ، ساده نیست.

یعنی اصلآ ساده نیست.

حتی ممکن است منجر به کار خطرناکی شود.

وقتی چیزی می خواهیم ،

انرژیهای نیرومندی را به جنبش می آوریم

و دیگر نمی توانیم معنای واقعی زندگیمان را پنهان کنیم.

وقتی چیزی میخواهیم ؛انتخابی می کنیم و بهایی می پردازیم

پیروی از رؤیاها بهایی دارد.

شاید لازم باشد عادتهای قدیمی مان را ترک کنیم ؛

شاید برایمان مشکلاتی بیافریند ،

و شاید ناامیدی به همراه داشته باشد .

اما ، این بها هرچقدر هم که زیاد باشد ،

هرگز زیادتر از بهایی نخواهد بود

که باید برای پی نگرفتن سرنوشت شخصی مان بپردازیم.

چون روزی به گذشته می نگریم

و هر آنچه را که انجام داده ایم،می بینیم،

و ندای قلبمان را می شنویم که می گوید :

 

«زندگی ام را به هدر داده ام»

 

باور کنید این بدترین جمله ای است که

ممکن است بشنوید.

 



یکشنبه 1387/02/01 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

گریه 

 

 

 

استادی می گوید : اگر باید بگریید ، همچون کودکی بگریید.

زمانی کودک بودید و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی

آموختید ، گریستن بود ، چون گریستن بخشی از زندگی است

هرگز از یاد مبرید که آزادید ، و نشان دادن احساساتتان شرم آورنیست.

 

فریاد بزنید ،

با صدای بلند هق هق کنید ،

هر چقدر که مایلید سر و صدا کنید.

چون کودکان اینگونه میگریند

 

و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند.

هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟

از گریستن دست می کشند ، چون چیزی حواسشان را منحرف میکند.

چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا میخواند.

و برای شما نیز اینگونه خواهد بود ،

تنها اگر همچون کودکان بگریید.