تبليغاتX
نیلوفرانه
وبلاگ من

خدایا!
به من بیاموز
عاشق تو باشم,
نه خودم!
چنان متبرکم گردان
تا خودم را رها کنم
و بر درگاه نیلوفرینت
مراقبه کنم
هر شب و هر روز!
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
یکشنبه 1387/05/27 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

تولد

زندگی مجالی برای شکفتن است و شکوفایی ، حق ماست

 تولد و شکفتن احساس خوشایندی است

 حسی است که روحت در هوای آن قد میکشد

 و در این قد کشیدن ، دستهای تورا

 در دست میگیرد و به سمت کمال بالا میبرد.

 تولد و شکفتن حسی است که طعم شیرین رضایت را

 به قلبت هدیه میکند

 دلت را از شادی پر میسازد

 و احساس مفید بودن به تو و زندگیت هدیه میکند

تولد و شکوفایی ، جاذبه دلنشین زندگی است

 و زندگی بدون جاذبه

 چیزی جز تجربه کسالت روزهای خسته کننده بی ثمر نیست.

 تولد جریانی تکراری نیست

 و از آنجا که خالی از توقف و رکود و تکرار است

 هرگز خسته کننده نیست.

 نو شدن روحت را تازه میکند

 اگر خسته ای بدان به جای نو شدن در حال مبارزه ای.

 زندگی یک مجال است

 اما نه مجالی برای مبارزه و نبرد.

 در روز تولدت با خودت خلوت کن

 رویاهایت را کنکاش کن

خوب نگاه کن و خودت را مرور کن.

 مراقب باش با خودت غریبه نشوی.

شکفتن بی تقلا ممکن نیست

باید جاذبه قد کشیدن به سمت نور

 و رسیدن به خورشید در تو انگیزه ایجاد کند

 که رنج کنار زدن خاک و گذشتن از مرز تاریکی

 برایت به شوق تبدیل شود.

 و در لحظه نو شدن به نزدیکترین شاخه پرثمر

 به خورشید فکرکن ، جایی که روزی به آن میرسی

 جایی که جای توست

نزدیک تر به نور ، نزدیکتر به کمال

 جایی که رضایت قلبت طعم به یادماندنی

  لذت از لحظه های زندگی را پیشکشت میکند.

 و در آن لحظه است که میشکفی ، نو می شوی

 و تولد میشوی.



چهارشنبه 1387/05/09 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

چهاردیواری

 

 

من یک چهار دیواری دارم و روزهایی .

 

روزهایی که روشنند ، آفتابی

 

منتظرند ، با بی تابی

 

نگاهم به پایین و دلم با آسمان

 

چشمم در اینجا و جانم دل نگران

 

سری دارم با هزار سودا

 

و آهنگی ... اما بی صدا

 

در این شور و هیاهو

 

که هر کس دارد سری با او

 

من نیز او را می جویم

 

در خواب و بیداری

 

در همین چهار دیواری

 

من یک چهار دیواری دارم و شبهایی .

 

شبهایی که سیاهند

 

گاه ابری و گاه مهتابی

 

شبهای سیاه به امید سپیده می گذرند

 

و شبهای مهتابی .. کاش نگذرند !

 

شبهای مهتابی با اینکه تاریکند ، روشن اند

 

 و شبهای ابری با اینکه دلگیرند ، دست و دل بازند

 

چون در نهایت می بارند

 

و وقتی که میبارند سخاوتمندانه میبارند

 

برای همه ، یکسان ، بدون چشمداشت و پاک

 

و آن هنگام که قطره ها بر بستر بام می خوابند

 

آرامش آن شب را به این چهاردیواری می آورند

 

من یک چهار دیواری دارم ...