تبليغاتX
نیلوفرانه
وبلاگ من

خدایا!
به من بیاموز
عاشق تو باشم,
نه خودم!
چنان متبرکم گردان
تا خودم را رها کنم
و بر درگاه نیلوفرینت
مراقبه کنم
هر شب و هر روز!
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
جمعه 1387/07/26 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 جغرافیای قلب من

من جغرافیای قلبم را می شناسم

من تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. از این سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

 



دوشنبه 1387/07/01 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

سه ثانیه قبل از صبح

سه ثانیه قبل از صبح

صورت سفید و گرد دختر, لیاقت آن چشمان زیبا را داشت. ابروانش گره خوردن را نمی دانستند و دستها اگر به بند سبد قلاب نمی شدند, لاجرم, بلاتکلیف کنار تنه آویزان, چرخ می خوردند. سبدش از همه دخترها کوچکتر بود و تعداد شاخه های گلی که هر صبح می آورد از همه کمتر؛ اما به اندازه سایرین دستمزد می گرفت. هیچ کس هم اعتراضی نداشت. چهره معصوم و دوست داشتنی دختر چنان محبوبیتی برایش ایجاد کرده بود که همه دوستش داشتند. علاوه بر آن, زیباترین گلهای دشت, اگر چه به تعداد اندک باشند, به دست های لطیف او چیده می شد. مرتضی که پس از مرگ پدر به تنهایی کارهای آنجا را انجام می داد, هیچ کدام از گلهای او را به بازار نمی فرستاد. همه را ظهر به خانه می برد و اجازه میداد عطر آغشته به دستان دختر به خانه سرد و تنهایش روح بدمد. یکی از زنها می گفت او هر گلی را نمی چیند. خوب میان دشت بالا و پایین می رود, بو می کند, دست می کشد تا از میان آن همه گل, گلی چشمش را بگیرد و بچیند.

       قبل از طلوع آفتاب که زنها و دخترها برای چیدن گل به دشت می رفتند؛ از خواب بیدار می شد و مغازه را باز می کرد. همه چیز که مرتب می شد؛ با طلوع آفتاب, درست زمانی که  سر و کله دخترها پیدا می شد, دستی به سر و رویش می کشید و منتظر می ماند. همیشه نگران بود که نکند امروز نباشد؟ ... اما همیشه بود. زنها و دخترها به نوبت می آمدند, گلها را تحویل مرتضی می دادند و پولشان را می گرفتند. تا فردا که دوباره به دشت بروند. خوشبختانه بازار گل در شهر داغ بود و همیشه کار داشتند. دختر همیشه آخرین نفر بود. مرتضی می دانست که حجب و حیای دختر باعث این آرامش و تمانینه در رفتار و حرکاتش است. از لحظه لحظه زمانی که نوبت دختر می شد حظ می برد.

       گلها را با دقت از سبد کوچکش در می آورد, نگاهی به آنها می انداخت و بعد تحویل می داد. مرتضی گلها را کنار می گذاشت تا مبادا قاطی گلهای دیگر شود. بعد با دقت و وسواس می گشت میان اسکناسها و سالمترین و نوترین آنها را جدا می کرد و به دختر میداد. او هم بی آنکه آنها را بشمرد, اسکناسها را می گرفت و می رفت. تا وقتی سرگرم بار زدن گلها و حساب و کتاب با راننده بود مشکلی نداشت. کار مرد را از هر غصه ای می رهاند. اما وقتی گلها را می بردند؛ او می ماند و یک دسته گل زیبا که به دستان دختر چیده شده بود. از زمانی که به خانه می رسید شمارش لحظه ها آغاز می شد. برای صبح فردا که دوباره او را ببیند. آنقدر گلها را نگاه می کرد تا چشمش به صبح آشنا شود.

       وقتی گلها را از دختر گرفت, چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد که تا به آن روز مشابه اش را ندیده بود. آنقدر زیبا که میان دسته کوچک اما همیشه زیبای دختر, به شکل خاصی می درخشید. گلها را گرفت و پول دختر را داد. فکری کرد و آن شاخه گل را از میان دسته بیرون کشید. دختر را که هنوز از مغازه خارج نشده بود صدا کرد و بی آنکه حرفی بزند گل را به او داد. دختر آن را گرفت و خواست که برود. او هم فکری کرد و نوترین اسکناسی را که از مرتضی گرفته بود گذاشت روی پیشخوان و رفت.

(رضا حیدری)