|
وبلاگ من ![]() خدایا! به من بیاموز عاشق تو باشم, نه خودم! چنان متبرکم گردان تا خودم را رها کنم و بر درگاه نیلوفرینت مراقبه کنم هر شب و هر روز! دوست داشتنی هام نیلوفرانم |
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
دوشنبه 1388/04/22 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
تو يادگاريِ فراموش شده اي ، نقش زيبايي بر صورت ... آشكارا مرا خشنود ميكردي و با خودت همراه... پيشتر كه تو را مي طلبيدم ، همه چشمم نقش تو را در آيينه دل باور ميكرد و آنرا بر چهره مي نشاند... را ه دور نمي رفتي ، بهانه ها را نمي جستي با كمي عشق و دلجويي سراغم را ميگرفتي و از ديدنم سراپا دلت را به من مي سپردي ... حالا مدتهاست يادي از من دلتنگ نمي كني روحت كوچك شده است ، يكجا بند نمي شوي و هنوز نشسته عزم رفتن ميكني اگر بعد از اشك بيايي ، از شوري مي نالي دلتنگي را مدد نمي كني ، چه بگويم بي سامان شده اي يكه و تنها سراغ كسي را نميگيري ، گوشه نشيني اختيار كرده اي اي جانم به فدايت ... كرشمه كن و قدم بر رخ من بگذار خانه ات اينجاست ، گوشه عزلت ، اَرج تو را نمي فهمد من مي شناسمت ، ميبيني كه يافتمت و منتت را ميكشم ميخواهم عاشق شوم... تو مهربانم ميكني دوست دارم شور ببخشم ، تو روشنم ميكني آرزوي من پيوند هميشگي با توست دل چشم شده ، چشم نور شده و نور راه را عيان كرده همه درها با تو گشوده ، پرده ها به كنار رفته همه شوق اشك شده ، اي زينت بخش حال عاشقم وسوسه با تو بودن ، دل را جوان ميكند ، اي لبخند ... تو هم مرا بجوي... برتارك دلم چنگ مزن بر ديده يارم بنشين ، بر صورت من عيان شو... جلوس نازنينت را با ستاره باران چشمانم جشن ميگيرم و براي پايداري روح بيقرارت دامن عشق را ميبوسم... اي لبخند زيبا ، راه با تو آغاز ميشود ، زندگي ادامه مي يابد پايان دور ميشود و تنهايي در شوق گم ميشود... در كوچه باغ دلم عطر محبت به جا ميگذاري مثل بيد كه مجنون است ، مثل خوابِ شيرين كه با فرهاد است و ماه كه به هلال خود مي نازد ... حضور مهرآميزت بر رخم باد ، از اكنون تا ابد... شنبه 1388/04/13 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
يا علي دلا بايد به هر دم يا علي گفت نه هر دم بل دما دم يا علي گفت به صدق دل هميشه ياد او کرد به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت ز ليليي شنيدم يا علي گفت به مجنوني رسيدم يا علي گفت مگر اين وادي دارالجنون است که هر ديوانه ديدم يا علي گفت نسيمي غنچه اي را باز مي کرد به گوش غنچه آن دم يا علي گفت يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا علي گفت دمي که روح در آدم دميدند ز جا برخاست آدم يا علي گفت چو نوح از موج طوفان ايمني خواست توسل جست و هر دم يا علي گفت عصا د ر دست موسي اژدها شد کليم الله مسلم يا علي گفت نمي شد زنده جان مرده هرگز يقين عيسي بن مريم يا علي گفت رسول الله شنيد از پرده غيب ندايي آمد آن هم يا علي گفت نزول وحي چون فرمود سبحان ملک در اولين دم يا علي گفت به فرقش کي اثر مي کرد شمشير گما نم ابن ملجم يا علي گفت مگر خيبر ز جايش کنده مي شد يقين آنجا علي هم يا علي گفت
عاقبت روزی ترا ، ای كودك شیرین |
||