|
وبلاگ من ![]() خدایا! به من بیاموز عاشق تو باشم, نه خودم! چنان متبرکم گردان تا خودم را رها کنم و بر درگاه نیلوفرینت مراقبه کنم هر شب و هر روز! دوست داشتنی هام نیلوفرانم |
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
یکشنبه 1388/06/29 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
گاهی باید غیر قابل تغییرها را پذیرفت و حتی مهر بی انتهای خدا را بر ایشان سپاسگزار بود . بسیاری از اوقات اتفاقات آنگونه نیستند که ما آرزو داریم ، اما درسها و آموختنی های زندگی در تمام لحظه های آن جاریست . روزهای سختی بود ، زیرا آنچه را که از آن می نویسم یک شبِ نیاموختم ، خوب یادم هست ،بی تابی و بی قراریهایم را ، اشکها و راز و نیازهایم را ، ابهام و آشفتگی هایم را . چه روزهایی بود . غرق امید بودم و نمیدانستم چه پیش می آید . ابهام بود و دلواپسیِ از دست دادن رویایی شیرین .فکر میکردم رسیدن به آرزویم ، رسیدن به همه چیز است . حسابهای دو دوتای آن روزهای من ، همیشه چهارتا میشد .اما امروز خوب میدانم که چشم های من برای دیدن بزرگی دنیا چه کوچک بود . آن روزها ، این را نمیدانستم ، انگار زمان فاصله ای بود ، که باید برای دانستنش طی میشد . آن روزها گذشت ، هر چند به کندی ، اما چقدر شاکرم که در بیقراری آن روزها ، یک چیز را هرگز گم نکردم ، اینکه در کنار هر دعا این را نیز از خدا بخواهم، که آرزوهایی از آرزوهایم را برآوَرَد که صلاحم در برآورده شدنشان باشد ، هر چند بر من و صبوریم سخت بگذرد. (آرزوی آن روزهای من برباد رفت ، آرزویی که بی صبرانه ، مشتاق رسیدنش بودم اما سعادت بی انتهای نرسیدن به آن آرزو ، مدیون این برباد رفتن است و پروردگارم در ازای آن به من چیزی بخشید که تمام ثانیه هایم ، تا امتداد بینهایت پر شد ، از شکر برباد رفته ها .) وقتی چیزی از خدا میخواهم و مستجاب نمیشود در برباد رفته هایم ، جای پای اورا میبینم ، زیرا از بخشندگی و توانایی بی انتهای خدایم به دور است که چیزی بخواهم و بتواند و به صلاحم باشد و دوستم بدارد و بر من نبخشد؟!؟ که محال است و در این هنگام ، در خلوت ، برباد رفته هایم را شکر میگویم ، هرچند این هرگز آسان نیست. یکشنبه 1388/06/08 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
ماه من غصه چرا؟! آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد! یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید ، زیر پاهامان ریخت تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست! ماه من غصه چرا؟! تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست! ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند... ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی واکن و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست! او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد... او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد... ماه من! غصه اگر هست، بگو تا باشد! معنی خوشبختی، بودن اندوه است...! این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند، همه را با هم و با عشق بچین... ولی از یاد مبر؛پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا! و در آن باز کسی می خواند؛ که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!
|
||