تبليغاتX
نیلوفرانه
وبلاگ من

خدایا!
به من بیاموز
عاشق تو باشم,
نه خودم!
چنان متبرکم گردان
تا خودم را رها کنم
و بر درگاه نیلوفرینت
مراقبه کنم
هر شب و هر روز!
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
دوشنبه 1388/08/04 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

بي تو من...

با تو و براي تو اي بهترين

با تو همه ي رنگهاي اين سرزمين را آشنا مي بينم.

با تو همه ي رنگهاي اين سرزمين مرا نوازش مي كنند .

با تو آهوان اين صحرا دوستان همبازي من اند.

با تو كوهها حاميان وفادار خاندان من اند.

با تو زمين ، گاهواره اي است كه مرا در آغوش خود ميخواباند.

ابر حريري است كه بر گاهواره ي من كشيده اند.

و طنابِ گاهواره ام را مادرم ،

كه در پسِ اين كوهها همسايه ي ماست ،

در دستِ خويش دارد.

با تو دريا با من مهرباني ميكند .

با تو سپيده ي هر صبح بر گونه ام بوسه ميزند.

با تو نسيم ، هر لحظه گيسوانم را شانه ميكند.

(با تو من با بهار مي رويم.)

با تو من در عطر ياسها پخش ميشوم.

با تو من در شيره ي هر نبات مي جوشم.

با تو من در هر شكوفه مي شكفم.

با تو من در طلوع، لبخند ميزنم.

در هر تندر ، فرياد شوق مي كشم.

در حلقوم مرغانِ عاشق مي خوانم.

درغلغل چشمه ها مي خندم.

در ناي جويباران زمزمه ميكنم .

با تو من در روح طبيعت پنهانم.

در رگ جاري ام . در نبض .

(با تو ، من بودن را ، زندگي را ، شوق را ، عشق را ، زيبايي را و

مهرباني پاك خداوندي را مي نوشم.)

بي تو ، من ...

(دکترعلی شریعتی)



یکشنبه 1388/06/29 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

برباد رفته هایم را شکر

گاهی باید غیر قابل تغییرها را پذیرفت و حتی مهر بی انتهای خدا را بر ایشان سپاسگزار بود .

 بسیاری از اوقات اتفاقات آنگونه نیستند که ما آرزو داریم ، اما درسها و آموختنی های زندگی

 در تمام لحظه های آن جاریست .

روزهای سختی بود ، زیرا آنچه را که از آن می نویسم یک شبِ نیاموختم ، خوب یادم هست

،بی تابی و بی قراریهایم را ، اشکها و راز و نیازهایم را ، ابهام و آشفتگی هایم را . چه

روزهایی بود . غرق امید بودم و نمیدانستم چه پیش می آید . ابهام بود و دلواپسیِ از دست

دادن رویایی شیرین .فکر میکردم رسیدن به آرزویم ، رسیدن به همه چیز است . حسابهای دو

 دوتای آن روزهای من ، همیشه چهارتا میشد .اما امروز خوب میدانم که چشم های من برای

 دیدن بزرگی دنیا چه کوچک بود . آن روزها ، این را نمیدانستم ، انگار زمان فاصله ای بود ، که

باید برای دانستنش طی میشد . آن روزها گذشت ، هر چند به کندی ، اما چقدر شاکرم که در

 بیقراری آن روزها ، یک چیز را هرگز گم نکردم ، اینکه در کنار هر دعا این را نیز از خدا بخواهم،

 که آرزوهایی از آرزوهایم را برآوَرَد که صلاحم در برآورده شدنشان باشد ، هر چند بر من و

صبوریم سخت بگذرد.

(آرزوی آن روزهای من برباد رفت ، آرزویی که بی صبرانه ، مشتاق رسیدنش

 بودم اما سعادت بی انتهای نرسیدن به آن آرزو ، مدیون این برباد رفتن است

 و پروردگارم در ازای آن به من چیزی بخشید که تمام  ثانیه هایم ، تا امتداد

بینهایت پر شد ، از شکر برباد رفته ها .)

وقتی چیزی از خدا میخواهم و مستجاب نمیشود در برباد رفته هایم ، جای پای اورا میبینم ،

زیرا از بخشندگی و توانایی بی انتهای خدایم به دور است که چیزی بخواهم و بتواند و به

صلاحم باشد و دوستم بدارد و بر من نبخشد؟!؟ که محال است و در این هنگام ، در خلوت ،

برباد رفته هایم را شکر میگویم ،  هرچند این هرگز آسان نیست.



یکشنبه 1388/06/08 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

ماه من

ماه من غصه چرا؟!

آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید و در آغاز بهار دشتی از یاس سپید ،

 زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟!

تو مرا داری و من هر شب و روز آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من! دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید، یا دل شیشه ای ات، از لب پنجره عشق،

 زمین خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادی واکن

و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...

او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام، غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!

این همه غم و غصه، این همه شادی وشور، چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند،

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر؛پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا!

و در آن باز کسی می خواند؛

که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!

 

 

 



چهارشنبه 1388/05/28 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

تولدم مبارك

اولش همه شکل هم هستیم

کوچولو و کچل

حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است

با اولین گریه بازی شروع میشه

هی بزرگ می شیم

بزرگ و بزرگتر

اونقدر بزرگ که یادمون میره

یه روز کوچولو بودیم

دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست

حتی صداهامون

گاهی با هم می خندیم

گاهی به هم!

اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده

واسه بردن بازی

روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد

گاهی باید برای بردن بازی

بین دو نیمه

دوباره متولد شد!

یک سال دیگه گذشت

یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت

یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

یکی میگه یک سال پیرتر شدم

یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم

یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم

یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه.

منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ »

بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که

هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو

نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...

نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی

یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع

 تولدم مبارك

 



دوشنبه 1388/04/22 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

عاشقانه اي براي تو

تو يادگاريِ فراموش شده اي ، نقش زيبايي بر صورت ...

آشكارا مرا خشنود ميكردي و با خودت همراه...

پيشتر كه تو را مي طلبيدم ، همه چشمم

 نقش تو را در آيينه دل باور ميكرد و آنرا بر چهره مي نشاند...

را ه دور نمي رفتي ، بهانه ها را نمي جستي

با كمي عشق و دلجويي سراغم را ميگرفتي

و از ديدنم سراپا دلت را به من مي سپردي ...

حالا مدتهاست يادي از من دلتنگ نمي كني

روحت كوچك شده است ، يكجا بند نمي شوي

و هنوز نشسته عزم رفتن ميكني

اگر بعد از اشك بيايي ، از شوري مي نالي

دلتنگي را مدد نمي كني ، چه بگويم بي سامان شده اي

يكه و تنها سراغ كسي را نميگيري ، گوشه نشيني اختيار كرده اي

اي جانم به فدايت ... كرشمه كن و قدم بر رخ من بگذار

خانه ات اينجاست ، گوشه عزلت ، اَرج تو را نمي فهمد

من مي شناسمت ، ميبيني كه يافتمت و منتت را ميكشم

ميخواهم عاشق شوم... تو مهربانم ميكني

دوست دارم شور ببخشم ، تو روشنم ميكني

آرزوي من پيوند هميشگي با توست

دل چشم شده ، چشم نور شده و نور راه را عيان كرده

همه درها با تو گشوده ، پرده ها به كنار رفته

همه شوق اشك شده ، اي زينت بخش حال عاشقم

وسوسه با تو بودن ، دل را جوان ميكند ، اي لبخند ...

تو هم مرا بجوي... برتارك دلم چنگ مزن

بر ديده يارم بنشين ، بر صورت من عيان شو...

جلوس نازنينت را با ستاره باران چشمانم جشن ميگيرم

و براي پايداري روح بيقرارت دامن عشق را ميبوسم...

اي لبخند زيبا ، راه با تو آغاز ميشود ، زندگي ادامه مي يابد

 پايان دور ميشود و تنهايي در شوق گم ميشود...

در كوچه باغ دلم عطر محبت به جا ميگذاري

مثل بيد كه مجنون است ، مثل خوابِ شيرين كه با فرهاد است

و ماه كه به هلال خود مي نازد ...

حضور مهرآميزت بر رخم باد ، از اكنون تا ابد...



يا علي

يا علي

دلا بايد به هر دم يا علي گفت نه هر دم بل دما دم يا علي گفت

 به صدق دل هميشه ياد او کرد به هر پيچ و به هر خم يا علي گفت

 ز ليليي شنيدم يا علي گفت به مجنوني رسيدم يا علي گفت

 مگر اين وادي دارالجنون است که هر ديوانه ديدم يا علي گفت

 نسيمي غنچه اي را باز مي کرد به گوش غنچه آن دم يا علي گفت

 يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا علي گفت

 دمي که روح در آدم دميدند ز جا برخاست آدم يا علي گفت

 چو نوح از موج طوفان ايمني خواست توسل جست و هر دم يا علي گفت

 عصا د ر دست موسي اژدها شد کليم الله مسلم يا علي گفت

 نمي شد زنده جان مرده هرگز يقين عيسي بن مريم يا علي گفت

 رسول الله شنيد از پرده غيب ندايي آمد آن هم يا علي گفت

 نزول وحي چون فرمود سبحان ملک در اولين دم يا علي گفت

 به فرقش کي اثر مي کرد شمشير گما نم ابن ملجم يا علي گفت

 مگر خيبر ز جايش کنده مي شد يقين آنجا علي هم يا علي گفت

روز مقدس پدر گرامي باد 

عاقبت روزی ترا ، ای كودك شیرین
تنگ در آغوش می گیرم

اشك شوق از دیده می بارم

با نگاه و خنده و بوسه
در بهار چشم هایت دانه می كارم
نیمه شب گهواره جنبان تو می گردم
لای لایی گوی بالین تو می مانم
دست را بر گونه ی گرم تو می سایم
اشك را از گوشه ی چشم تو می رانم

گاه در چشمان گریان تو می بینم

آسمان را ، ابر را ، شب را و باران را

گاه در لبخند جان بخش تو می یابم

گرمی خورشید خندان بهاران را
چون هوا را بازی دست تو بشكافد

خیره در رگ های آبی رنگ بازوی تو می گردم

از تنت چون بوی شیر تازه برخیزد

مست از بوی تو می گردم
ماه در آیینه ی چشم تو می سوزد
همچو شمعی شعله ور در شیشه ی فانوس
رنگ ها در گوی چشمت نقش می بندد

صبحگاهان ، چون پر طاووس
قلب گرم و كوچكت چون سینه ی گنجشك
می تپد در زیر دست مهربان من

چون نوازش می كنم ، می جوشد از شادی
در سرانگشتان من ، خون جوان من

زین نوازش ها تنت سیراب می گردد
چشم هشیار تو مست خواب می گردد
سایه ی مژگان تو بر گونه می ریزد

مادرت بی تاب می گردد
زلف انبوهش ترا بر سینه می ریزد
مادرت چون من بسی بیدار خواهد ماند
بارها در گوش تو افسانه خواهد خواند

گاه در آغوش او بی تاب خواهی شد
گاه از لای لای او در خواب خواهی شد

روزها و هفته ها و سال ها چون او

بر كنار از درد خواهی ماند
تا ز دردش با خبر گردی
روزها وهفته ها و سالها چون من

بی غم فرزند خواهی بود

تا تو هم روزی پدر گردی



جمعه 1388/03/22 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

مادر

مادرم

به من گفته بودند عشق را در جایی میتوان یافت که زندگی باشد

که زیبایی باشد .گفته بودند عشق در روییدن است ، در دل سپردن و

من به جست و جوی عشق برآمدم و آنرا در رویاندن دیدم ، در زندگی بخشیدن .

عشق را در جان کسی یافتم که وجودش را فداکارانه  ایثار کرد تا تجسم عشقش ،

خورشید تابناک حیات دیگری باشد . آن کس که تمامی شادیهای دنیا را

در شنیدن ضربانهای قلب کودکش خلاصه کرد .

کسی که خداوند ماهتاب عشق در زمینش نامید .

من ، عشق را در تلألو چشمان کسی یافتم که اولین گامهای کودکش را به تماشا نشسته

بود . عشق را در دستان لرزان کسی دیدم که پیشانی تب دار فرزندش را نوازش میکرد . من ،

 عشق را در آغوش گرمی دیدم که هماره ، گرم و گشوده و پذیرا است و قلبی که هرگز از

تپیدن ، تنها برای دیگری باز نمی ایستد .

آری ، عشق ، منتهای عشق ، این است :

فرشته بودن اما بالهای خود را به دیگری بخشیدن .

عشق این است :

مادر بودن ...


خواستم بگویم جانم فدای تو مادرم

 دیدم بسی عزیزتر ز جانی برای من

جان من ، از جان گذشتن کار مشتاقان بود

لیک چون جانم تویی بر من نه این آسان بود

جان من ، جانا تویی من نگذرم از جان خویش

گرچه اول شرط ، اندر عشق ترک جان بود

مادرم روزت که تمام روزهای زیبای خداست مبارک باد



دوشنبه 1388/02/14 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

من آموزگار خویشم

من به چشمانم می آموزم که تنها زیباییها را ببیند.

من به زبانم می آموزم که فقط زمانی انتقاد کندکه راهی دیگر

برای اصلاح امور وجود نداشته باشد .

من به دستانم می آموزم تا نوازش بر سر انسانها ، حیوانها ، گیاهان و اشیاء را یاد بگیرند .

من به پاهایم می آموزم ازجایی عبورکنندوبه جایی بروند

که شاهراهی برای سعادت وتکامل باشد .

من به قلبم می آموزم برای کسی بتپد که لایق عشق من باشد.

من به گوشهایم می آموزم که تنهاجملات مثبت رابشنوندتا ازمنفی بافیهاوکینه ها دور باشم .

من به خود می آموزم که خود میتوانم معلم خود باشم ، به شرط آنکه ، 

هر آنچه را که می آموزم به نفع خود تمام کنم .

من به دلم می آموزم که آرام ودریایی باشدتابتوانم دیگران را در قطرات عشقم سهیم سازم .

من به روحم می آموزم که خدایی باشد تا بتوانم سخاوت ، صداقت ، ایمان ، عشق ، خلوص ،

پاکی ، نجابت ، زیبایی و لطافت را به خود و دیگران تقدیم کنم .

من به خود می آموزم ، چرا که من آموزگار خویشم .

 



یکشنبه 1388/01/16 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

یکسالگی نیلوفرانه

 

زندگی مجالی برای شکفتن است و شکفتن ، حق ماست

تولد و شکفتن احساس خوشایندی است

حسی که روحت در هوای آن قد میکشد

و در این قد کشیدن ، دستهای تو را

در دست میگیرد و به سمت کمال بالا میبرد.

تولد و شکفتن حسی است که طعم شیرین رضایت را

به قلبت هدیه میکند

دلت را از شادی پر میسازد

و احساس مفید بودن به تو و زندگیت هدیه میکند.

تولد و شکوفایی ، جاذبه دلنشین زندگی است

و زندگی بدون جاذبه

چیزی جز تجربه کسالت روزهای خسته کننده بی ثمر نیست.

تولد جریانی تکراری نیست

و از آنجا که خالی از توقف و رکود و تکرار است

هرگز خسته کننده نیست

نو شدن روحت را تازه میکند.

نیلو فرانه من

تولدت مبارک

جمعه 16 فروردین 1387 بود که نیلوفرانه من متولد شد

 با نام دوست ، یاد دوست و یاری دوست

و او بود که تا امروز مرا یاری داد تا بتوانم چیزی بگویم

دانشی بیاموزم و گنجی بیابم ، یا نه بهتر بگویم

گنجینه ای بیابم که گوهرهای نایابی در آن نهفته است

با نام همراه .

همراهانی چون شما گلهای باغ نیلوفرانه

عزیز و گرامی و دوست داشتنی

شمایی که من و نیلوفرانه ام را تنها نگذاشتید

و کلماتی را که بوی زلالی و پاکی دل میداد برایم به یادگار نگاشتید

با تمام قلبم همه تان را دوست میدارم

نسیم عزیزم – آفتاب عزیزم-شیرین عزیزم-اندیشه عزیزم –

رضای عزیزم – علی عزیزم – رضی عزیزم – وحید عزیزم –

اندیشه عزیزم – مریم عزیزم – لیلای عزیزم – ندای عزیزم –

قاصدک عزیزم – نیره عزیزم – شازده عزیزم – نازنین عزیزم –

علی عزیزم–مرتضی عزیزم–محمدقاسم عزیزم–رضوان عزیزم–عمولی عزیزم

بوی باران عزیزم- دل پناه عزیزم – بانوی عزیزم – محمد عزیزم – همنفس عزیزم

و تمام کسانی که حتی یک بار گذری بر نیلوفرانه من کرده اند

دوستتان دارم و از همراهیتان سپاسگزارم.



جمعه 1387/12/09 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

یا لطیف

 

هزار و یک اسم داری و من ازآن همه (لطیف) را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق    می افتم .

خوب یادت هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم .

بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمیشدم . اما زمین تیره بود .

سفت بود و سخت . دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد

و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سد و دیوار .

دیگر نور از من نمیگذرد ، دیگر آب از من عبور نمیکند ، روح در من روان نیست و جان جریان

ندارد . حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش

کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود.

میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد.

یا لطیف این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شوند؟

وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده میشویم ...

یا لطیف کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافت را به من میبخشیدی تا می چکیدم و

می وزیدم و ناپدید میشدم .

مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی .



سه شنبه 1387/11/01 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

ای همه من

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِ جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی . از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !

ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.

ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !

ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !

ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !

پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .

ای همه من ! ماه من ! دلم تو را میخواهد . به ابرهایی که بر رخ زیبایت سایه افکنده اند حکم کن کنار بروند میخواهم نیمرخم کامل شود . مرا به دیدارت مأنوس کن !



یکشنبه 1387/10/01 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

تو تنها نیستی 

 

جهانی باش و جهانی فکر کن ! راز جهانی شدن، گذشتن از روزمرگی هاست.

گذشتن از بیهوده ها و چیزهای بی ارزش است و اندیشیدن به افق های تازه.

راز جهانی شدن در این است که تو دنیایت را بزرگتر کنی ...

جهانی شدن یعنی که تو ، انسانی هستی فراتر از شغل و مقامت .

فراتر از آدرس خانه ات و میزان دارایی هایت .

دنیا به خانه تو و همسایه دیوار به دیوارت خلاصه نمی شود.

دنیا بزرگتر و فراتر از این است که تا کنون می اندیشیدی.

جهانی شدن را آغاز کن تا از پوچ نگریها رها شوی !

جهانی شدن یعنی که تو تنها نیستی .

یعنی تو ، که به جهان هستی متصلی !

یعنی سلولهای بدن تو با همه جهان در ارتباط است !

به ستاره ها نگاه کن و بزرگ بیاندیش . بگذار تا افکارت رشد کند.

اجازه نده انسانهای حقیر و ناچیز تو را به سوی خشم بکشانند .

ناچیزها را رها کن و بزرگ شو.

جهانی شو آنگاه که از غیبت و بدگویی لذت نمیبری .

هرگز حسادت نمیکنی ، هیچ گاه کینه ای به دل نمی گیری.

هیچگاه در زندگی خصوصی مردم تجسس نمیکنی.

جهانی شو تا برای یک لقمه نانِ بیشتر ، سرکسی کلاه نگذاری.

جهانی شو تا بدون هیچ چشم داشتی به همه موجودات زنده کمک کنی .

جهانی شو تا بی وقفه دوست بداری و عشق بورزی و دوست داشته شوی .

جهانی شو تا از یک بعدی بودن خارج شوی .

آنگاه در همه لحظات زندگی ات خدا را لمس میکنی .

سلام

برخود واجب دانستم این جملات را که از اعماق قلبم خارج میشود بر روی صفحه این دنیای مجازی بنویسم تا بر شما عزیزانم معلوم شود که :

1- با تمام وجودم دوستتون دارم که در این تأخیر طولانی تنهام نذاشتید و با پیغامهای پرمهرتون چه خصوصی و چه عمومی منو شرمنده کردید.

2- به خاطر تمام تأخیرهام و صبوری شما شرمندم .

3- به خاطر داشتن عزیزانی مثل شما خدای مهربان را لحظه به لحظه شاکرم.

4- از تمام گلهای باغ نیلوفرانه که اگر نباشند نیلوفرانه ای نیست سپاسگزارم .

۵- و در آخر هم از خدای مهربانم به خاطر این همه لطف بی پایان سپاسگزار و شاکرم .

 



جمعه 1387/07/26 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 جغرافیای قلب من

من جغرافیای قلبم را می شناسم

من تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را …

اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. از این سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه!

کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است.

همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم....

اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست …

اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار!

این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد.

چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم!

در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد…

در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی …

جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!...

سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند.

این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم!

هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟

 



دوشنبه 1387/07/01 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

سه ثانیه قبل از صبح

سه ثانیه قبل از صبح

صورت سفید و گرد دختر, لیاقت آن چشمان زیبا را داشت. ابروانش گره خوردن را نمی دانستند و دستها اگر به بند سبد قلاب نمی شدند, لاجرم, بلاتکلیف کنار تنه آویزان, چرخ می خوردند. سبدش از همه دخترها کوچکتر بود و تعداد شاخه های گلی که هر صبح می آورد از همه کمتر؛ اما به اندازه سایرین دستمزد می گرفت. هیچ کس هم اعتراضی نداشت. چهره معصوم و دوست داشتنی دختر چنان محبوبیتی برایش ایجاد کرده بود که همه دوستش داشتند. علاوه بر آن, زیباترین گلهای دشت, اگر چه به تعداد اندک باشند, به دست های لطیف او چیده می شد. مرتضی که پس از مرگ پدر به تنهایی کارهای آنجا را انجام می داد, هیچ کدام از گلهای او را به بازار نمی فرستاد. همه را ظهر به خانه می برد و اجازه میداد عطر آغشته به دستان دختر به خانه سرد و تنهایش روح بدمد. یکی از زنها می گفت او هر گلی را نمی چیند. خوب میان دشت بالا و پایین می رود, بو می کند, دست می کشد تا از میان آن همه گل, گلی چشمش را بگیرد و بچیند.

       قبل از طلوع آفتاب که زنها و دخترها برای چیدن گل به دشت می رفتند؛ از خواب بیدار می شد و مغازه را باز می کرد. همه چیز که مرتب می شد؛ با طلوع آفتاب, درست زمانی که  سر و کله دخترها پیدا می شد, دستی به سر و رویش می کشید و منتظر می ماند. همیشه نگران بود که نکند امروز نباشد؟ ... اما همیشه بود. زنها و دخترها به نوبت می آمدند, گلها را تحویل مرتضی می دادند و پولشان را می گرفتند. تا فردا که دوباره به دشت بروند. خوشبختانه بازار گل در شهر داغ بود و همیشه کار داشتند. دختر همیشه آخرین نفر بود. مرتضی می دانست که حجب و حیای دختر باعث این آرامش و تمانینه در رفتار و حرکاتش است. از لحظه لحظه زمانی که نوبت دختر می شد حظ می برد.

       گلها را با دقت از سبد کوچکش در می آورد, نگاهی به آنها می انداخت و بعد تحویل می داد. مرتضی گلها را کنار می گذاشت تا مبادا قاطی گلهای دیگر شود. بعد با دقت و وسواس می گشت میان اسکناسها و سالمترین و نوترین آنها را جدا می کرد و به دختر میداد. او هم بی آنکه آنها را بشمرد, اسکناسها را می گرفت و می رفت. تا وقتی سرگرم بار زدن گلها و حساب و کتاب با راننده بود مشکلی نداشت. کار مرد را از هر غصه ای می رهاند. اما وقتی گلها را می بردند؛ او می ماند و یک دسته گل زیبا که به دستان دختر چیده شده بود. از زمانی که به خانه می رسید شمارش لحظه ها آغاز می شد. برای صبح فردا که دوباره او را ببیند. آنقدر گلها را نگاه می کرد تا چشمش به صبح آشنا شود.

       وقتی گلها را از دختر گرفت, چشمش به شاخه گل زیبایی افتاد که تا به آن روز مشابه اش را ندیده بود. آنقدر زیبا که میان دسته کوچک اما همیشه زیبای دختر, به شکل خاصی می درخشید. گلها را گرفت و پول دختر را داد. فکری کرد و آن شاخه گل را از میان دسته بیرون کشید. دختر را که هنوز از مغازه خارج نشده بود صدا کرد و بی آنکه حرفی بزند گل را به او داد. دختر آن را گرفت و خواست که برود. او هم فکری کرد و نوترین اسکناسی را که از مرتضی گرفته بود گذاشت روی پیشخوان و رفت.

(رضا حیدری) 

 



یکشنبه 1387/05/27 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

تولد

زندگی مجالی برای شکفتن است و شکوفایی ، حق ماست

 تولد و شکفتن احساس خوشایندی است

 حسی است که روحت در هوای آن قد میکشد

 و در این قد کشیدن ، دستهای تورا

 در دست میگیرد و به سمت کمال بالا میبرد.

 تولد و شکفتن حسی است که طعم شیرین رضایت را

 به قلبت هدیه میکند

 دلت را از شادی پر میسازد

 و احساس مفید بودن به تو و زندگیت هدیه میکند

تولد و شکوفایی ، جاذبه دلنشین زندگی است

 و زندگی بدون جاذبه

 چیزی جز تجربه کسالت روزهای خسته کننده بی ثمر نیست.

 تولد جریانی تکراری نیست

 و از آنجا که خالی از توقف و رکود و تکرار است

 هرگز خسته کننده نیست.

 نو شدن روحت را تازه میکند

 اگر خسته ای بدان به جای نو شدن در حال مبارزه ای.

 زندگی یک مجال است

 اما نه مجالی برای مبارزه و نبرد.

 در روز تولدت با خودت خلوت کن

 رویاهایت را کنکاش کن

خوب نگاه کن و خودت را مرور کن.

 مراقب باش با خودت غریبه نشوی.

شکفتن بی تقلا ممکن نیست

باید جاذبه قد کشیدن به سمت نور

 و رسیدن به خورشید در تو انگیزه ایجاد کند

 که رنج کنار زدن خاک و گذشتن از مرز تاریکی

 برایت به شوق تبدیل شود.

 و در لحظه نو شدن به نزدیکترین شاخه پرثمر

 به خورشید فکرکن ، جایی که روزی به آن میرسی

 جایی که جای توست

نزدیک تر به نور ، نزدیکتر به کمال

 جایی که رضایت قلبت طعم به یادماندنی

  لذت از لحظه های زندگی را پیشکشت میکند.

 و در آن لحظه است که میشکفی ، نو می شوی

 و تولد میشوی.



چهارشنبه 1387/05/09 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

چهاردیواری

 

 

من یک چهار دیواری دارم و روزهایی .

 

روزهایی که روشنند ، آفتابی

 

منتظرند ، با بی تابی

 

نگاهم به پایین و دلم با آسمان

 

چشمم در اینجا و جانم دل نگران

 

سری دارم با هزار سودا

 

و آهنگی ... اما بی صدا

 

در این شور و هیاهو

 

که هر کس دارد سری با او

 

من نیز او را می جویم

 

در خواب و بیداری

 

در همین چهار دیواری

 

من یک چهار دیواری دارم و شبهایی .

 

شبهایی که سیاهند

 

گاه ابری و گاه مهتابی

 

شبهای سیاه به امید سپیده می گذرند

 

و شبهای مهتابی .. کاش نگذرند !

 

شبهای مهتابی با اینکه تاریکند ، روشن اند

 

 و شبهای ابری با اینکه دلگیرند ، دست و دل بازند

 

چون در نهایت می بارند

 

و وقتی که میبارند سخاوتمندانه میبارند

 

برای همه ، یکسان ، بدون چشمداشت و پاک

 

و آن هنگام که قطره ها بر بستر بام می خوابند

 

آرامش آن شب را به این چهاردیواری می آورند

 

من یک چهار دیواری دارم ...

 



پنجشنبه 1387/04/20 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

ازصدای سکوت پندگیر

 

  سکوت صدایی ندارد

 زمان و روح تو در هنگام آن به پیشواز خود الهی ات میروند.

 

گاهی بیندیش که بی صدایی چه آرامشی دارد

 

و چرا بی تاب و چشم به راه خیره به در نمی مانی؟!

 

چرا دنبال دلیلی نمی گردی ؟!

 

از نوای بی صدایی چه می شنوی که قرار میگیری؟

 

چشم بر هم میگذاری و در دل با خود نجوایی شیرین را مرور میکنی.

 

بی صدایی ، لحظه ای مغتنم است که روح را با آزادی کامل

 

از تلاش و تقلا بالاتر از آنچه را میتواند باشد تصور میکند.

 

هدفهای والا چه محبوبند که در آسمان ذهن ،

 

روز و شب را نمی شناسند و در همه پرسه زدنها

 

سوسوی زیبایشان را میتوان دید.

 

سکوت را بر روح و ذهن خودت گناه ندان!

 

آنرا حکمتی الهی ببین که با آن ،

 

تو بدون همهمه ای، آنچه را که به آن عشق می ورزی به تصویر ببینی.

 

همه ی ما آفریده ی ذهنی زیبا و تکامل یافته ایم

 

و درحالی که هنوز به دنیای واقعی خویش نیامده ایم،

 

نباید دنیایی غیر آنچه که دوست داشتیم

 

ما را به ایستگاه آخر برساند!

 

از این رو سکوت، نه برای گذشته میسوزد و نه برای آینده به گدایی محبت می نشیند

 

او فقط هوای تو را دارد که در بکری لحظه هایش، تو چه ها که نمی اندیشی...

 

به خود خدا ...

به خودت و خدا ...

و به آنچه میخواهد خدا ...

 

این هدیه ی سکوت است که تو می بینی ، فقط خدا مانده و تو

 

و هزار معجزه در انتظار تجلی ...

 

پاداش سکوت، بارش رحمت الهی را وعده میدهد ...

 

سکوت کن! و آنچه را تاکنون به آن عشق نورزیده ای ، تصویر کن ...

 



سه شنبه 1387/04/04 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

مادر

 

مادرم

 

گامهايت، طنين شکفتن را جاری ساخت و دستهايت، چه روشن، تاريکی‌ام را دور کرد.

تو آن صداقت محض هستی

که با تک تک نفس‌هايت، خشکترين دشتها را به سيراب‌ترين بيشه‌ها تبدیل کرد

نگاه آسمانی‌ات ابرها در خود داشت

و من با اندکی درنگ ، زير قطره‌ قطره باران محبتت، نهری شدم جاری به سوی

 

 دريای عشق

برق چشمانت، سياهی ممتد شبهايم را شکافت.

جوانه اميد را بر شاخه کلامت احساس کردم و بر پيشانی انديشه‌ات قرائت کردم

و تو چه زيبا، گل احساسم را بوستانی کردی و کبوتر جانم را آسمانی

سهم من از خدا توئي

 

 

خواستم بگویم جانم فدای تو مادرم

 

دیدم بسی عزیزتر ز جانی برای من

 

جان من ، از جان گذشتن کار مشتاقان بود

 

لیک چون جانم تویی بر من نه این آسان بود

 

جان من ، جانا تویی من نگذرم از جان خویش

 

گرچه اول شرط ، اندر عشق ترک جان بود

 

مادرم روزت که تمام روزهای زیبای خداست مبارک باد

 



شنبه 1387/03/25 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

تنهايي

 

گاهي لازمه تنها بموني

 

براي انجام كاري از دوستم خواستم همراهم باشه ، اما دوستم با صراحت گفت : روي من

 

حساب نكن . اول كمي جا خوردم و به رسم زمونه و آدمهاي بي وفاي امروزي بدوبيراه گفتم !

 

اما بعد از مدتي به اين نتيجه رسيدم كه اون قدرها هم بد نشد . اول به خودم مي گفتم من

 

كه مشكلي ندارم فقط ميخوام كسي همراهم باشه تنها نباشم ، اما خودم مي دونستم كه

 

اينا همش بهانه است ! وقتي به ناچار تنها موندم انگار ديگه بايد واقعآ كاري ميكردم . شروع

 

كردم به فكر كردن به اين كه خيلي افراد ديگه با شرايط من همين كار رو بدون هيچ مشكلي

 

انجام ميدن ، پس چرا من نتونم . اصلآ چرا تا حالا اين آدما رو نديده بودم ؟! مگه نه اينكه

 

هميشه هر كاري اولش سخته ، مگه نه اينكه حضرت علي (ع) فرموده اند: از هر كاري كه

 

مي ترسي ، خودت را داخل آن بيانداز . آره براي غلبه بر ترسم بايد به سمتش مي رفتم .

 

وقتي تنها شدم به اين فكر كردم كه چه جوري ميشه اون كارو به بهترين حالت انجام بدم ،

 

اصلآ مي خواستم به خودم ثابت كنم كه تنهايي هم ميتونم از پس كارهاي خودم بربيام و

 

براي اين كه براي ثابت كردن به خودم كم نيارم انگيزه پيدا كرده بودم ...

 

 بالاخره  كار رو انجام دادم ... با موفقيت ...

 

حالا كه فكر ميكنم مي بينم نبايد از دست دوستم دلخور ميشدم .

 

 كمك بزرگي كرد كه منو تنها گذاشت !

 

تنها كه موندم ، براي انجام كارها اعتماد به نفس پيدا كردم .

 

تنها كه موندم ، به فكر پيدا كردن راه حلهاي خلاقانه براي حل مشكلم افتادم.

 

تنها كه موندم ، غلبه بر ترس رو تمرين كردم .

 

تنها كه موندم ، مستقل بودن رو ياد گرفتم .

 

تنها كه موندم ، خودمو باور كردم ...

 



دوشنبه 1387/03/13 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 

گفت و گو با خدا

 

خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

خدا گفت :

پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

خدا لبخند زد و گفت

وقت من ابدي است.

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

گفتم چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

خدا پاسخ داد:

 اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

حسرت دوران کودکي را مي خورند.

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

و بعد

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

اينکه با نگراني نسبت به آينده

، زمان حال را فراموش مي کنند.

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

نه در آينده

 اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

و مدتي هر دو ساکت مانديم.

بعد پرسيدم :

به عنوان خالق انسانها

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد :

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبوربه دوست داشتن خود
كرد

اما مي توان محبوب ديگران شد.

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل
کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

,ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

اما آن را متفاوت ببينند.

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

هميشه


 



جمعه 1387/03/03 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

برکت

استادی میگوید:

 

از هر برکتی که خداوند امروز به شما ارزانی داشته، استفاده کنید.

 

برکت را نمی توان ذخیره کرد . هیچ بانکی نیست تا برکت دریافت

 

شده را به آن بسپاریم و هرگاه مایل بودیم ، از آن استفاده کنیم.

 

اگر از برکات استفاده نکنیم ، برای همیشه از دست میروند .

 

خداوند میداند که ما در زندگی ، هنرمندان خلاقی هستیم.

 

یک روز گل مجسمه سازی به ما میدهد ،

 

یک روز قلم مو و بوم ، یا یک قلم .

 

اما هرگز نمی توانیم از گل روی بوم نقاشی ،

 

و یا از قلم ، روی مجسمه استفاده کنیم .

 

هر روز ، معجزه خود را دارد .

 

برکات را بپذیرید ، کارکنید ،

 

و آثار هنری کوچک خودرا همین امروز بیافرینید.

 

فردا برکات دیگری دریافت خواهید کرد.

 

راستی ، از خودمان پرسیده ایم برکت یعنی چه و در کجا میتوان آن را یافت؟

 

برکت یعنی چیزی که به ظاهر کم است

 

اما در حقیقت میتوان بسیار از آن بهره مند شد.

 

چیزی که برکت نداشته باشد ممکن است

 

به ظاهر و در نگاه اول زیاد به نظر بیایید

 

اما در حقیقت بسیار اندک است .

 

چه خوب بود میدانستیم وجود پدر و مادر

 

در زندگیمان برکتی بی نهایت است که حذف هرکدام

 

از آنها بخش بزرگی از این رحمت و برکت را ازما می گیرد.

 

داشتن همسری لایق و توانمند یعنی برکت ،

 

داشتی فرزندی لایق و ارزشمند یعنی برکت ،

 

از همه مهمتر داشتن زندگی سرشار از آرامش یعنی برکت .

 

برکت یعنی آسایش از آنچه داریم و آرامش در آنچه داریم.

 

برکت یعنی خانواده ای دوست داشتنی،تنی سالم ،

 

امید به فرداهایی روشن ،اطرافیان پاک ،و ثروتی که حتی اگر

 

اندک است لبریز از لذت ، صمیمیت و صفاست.

 

برکت یعنی آنکه احساس کنیم خوشبختیم

 

و در دنیا هیچ چیز نیست که بتواند

 

با خوشبختی ما رقابت کند.

 

حالا از شما می پرسم : چقدر زندگیتان با برکت است ؟

 



جمعه 1387/02/27 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

پناه دوست

 

 

دلم را بردی . به همین سادگی . از تو خواستم بگذار رمز این لحظه زیبایی را که به من هدیه دادی با هر کسی که مرا میخواند قسمت کنم .

به همه آنها بگویم که تو نزدیکی ، نزدیکتر از نام هر کس به او .

گفتم : بگذار به آنها که به دورها خیره شدند بگویم که تو هستی و آنها را صدا میزنی.

 

ماه تمام ، از پشت پنجره اتاقم شاهد بود .

سکوت بود و بهاری که نزدیکتر آمده بود تا حوالی بهشت حضور تو .

همان لحظه بود که قلم در دستم، روح شد

و روح جان شد و من نوشتم که این دلنوشته ها برای توست.

 

تو با بنده هایت اینگونه دلبازی می کنی.

ای تو که عشق را از ظریفترین و لطیف ترین احساسات نازل میکنی.

ای تو که عطر حضورت را در دل مشغولی های روزمره ، گم کرده ایم .

چه خوش است لحظه ای که سراغی از دل باختگانت میگیری

وای وای ... که این لحظه چه خوش است .

 

این نامه را برای تو می نویسم

تا همه دلباختگانت که عشق را روزی خود میخواهند ،

بدانند که تو چه دلبرانه ، دل میبری و شکار میکنی .

 

میخواهم شروعم با تو باشد و تو کلمه به کلمه این نامه را تبرک کنی .

آن گونه که هر کس آنرا بخواند به تو مبتلا شود .

میخواهم این نامه پیامبر عشق ، صلح و دوستی باشد

و هرجا پر می کشد برکت و شادی و زیبایی جوانه بزند .

 

میخواهم این نامه به عطر حضور تو ،

چون کبوتر به هر خانه ای پرواز کند و شفا و سلامتی ببرد ،

برای هر کس که که بیمار و گرفتار است .

 

میخواهم هر که این نامه را خواند ، غرق شود در یاد تو .

میخواهم هر که این نامه را میخواند ،

معجزه دریافت کند و ایمان بیاورد به قدرت جادویی «وصل»

به یگانگی و وحدت همه موجودات ،

که چگونه این اقتدار میتواند ایجاد کند و بیافریند .

 

میخواهم هر که این نامه را به نام تو خواند

شفا بگیرد و بر دیگری شفا بطلبد .

 

اگر تنگدست است ، هنگام عبور از خطوط معطر بنام تو

به تمول و ثروت حقیقی دست یابد .

دردها درمان شوند و گره ها گشوده شوند و دلها آرام گیرند .

ترسها بریزند ، کینه ها و خشمها محو شوند

و عشق جادو کند بنام تو .

 

میخواهم هر که عاشق نیست با خواندن این خطوط عاشق شود،

دل ببازد و در این قمار عاشقانه ، ببرد.

میخواهم هر که تنهاست ، همراهی تو را از این لحظه به بعد دریابد .

 

خدایا ، میخواهم همانگونه که ماه به من نگاه میکرد  ،

تو نیز به هر که این خطوط را میخواند نگاه کنی .

همه بندها را بگشا . آزاد شو ، آزاد .



یکشنبه 1387/02/22 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

دل نوشته

 

دلم را بردی . به همین سادگی ، عاشقم کردی.

دلم را بردی ، چه خوب کردی! زودتر از زود ، دیوانه ام کن .این تنها خانه کوچک دل را ، پیش تر از پیش ویرانه تر کن ! خوابم را ببر . بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پا زنان ، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم ، امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو ، نمانم . فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش ، مرا بی تاب طلب دیدارت کند . امان بده !

 

نمی خواهم هوش را ، بدون عطر حضور تو . نمی خواهم دیکته بی غلط را ، بی آنکه نام تو بر سر سطر نباشد . بگذار خط بخورم ، اما به دست تو . بگذار بشکفم به فرمان تو ! این قامت راست ، بی یاد تو ، کج است و این کج به نام تو ، راست می رود.

 

نمی خواهم شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی .نمی خواهم نثری را ، بی آنکه تداوم معنایش تو نباشی . نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و پایانش تو نباشی . می خواهم شروع تو باشی و وسط تو باشی و پایان تو باشی .

 

دلم را بردی ! به همین سادگی ، عاشقم کردی ! این دل نوشته ها برای توست، گفته باشم ! همه چشمهایی که هم اینک مرا میخوانند شاهدند ! قلمی که با آن می نویسم . جوهری که روی صفحه کاغذ می نشیند و جذب می شود . کلماتی که پیوسته به هم ، به نام تو ، روح می گیرند و جان می شوند. همه این خطوط میدانند که این دل نوشته ها ، فقط برای توست .

 

ساعت مرا میشنود . این سکوت شبانه ، مرا بارها بی حجاب ، با تو دیده و دم نزده ! من چیزی نبودم . نقطه ای در عدم تاریک . تو مرا هست کردی ، جان دادی و اینگونه دل از من بردی! تویی که هم می آفرینی و هم دل می بری و هم دل میدهی ! و باز میگویم : اگر اینگونه نیمه شب به راه تو نشسته ام ، تا نگاهی از تو ، مرا به جاودانگی متصل کند . باز این تویی که می خواهی و می طلبی و صدایم می زنی . تا بگویم در لحظه سکوت و روشنی در تاریکی ، که دوستت دارم و این دلنوشته ها را تو می نویسی و تو می خوانی و از برای توست...



یکشنبه 1387/02/15 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 

 

 

برنده

 

 

 

 

من برنده ام ؛ چون زندگی را زیبا می بینم و وقتی به زندگی ، زیبا نگریستم ، آنگاه زیبا خواهد شد .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم اگر به معجزه ، ایمان و اعتقاد داشته باشم ، برایم اتفاق خواهد افتاد و این معجزه اعتقاد و ایمان است .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر میرسد ، پس تمام تلاشم را به کار میگیرم تا محال را ، به ممکن تبدیل سازم .

 

من برنده ام ؛ چون ذهنم را آنگونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند ، نه آنکه بهشت را به جهنم

 

من برنده ام ؛ چون در انتهای فعالیت روزانه ، ساعتی را با خود خلوت میکنم و با تکیه بر صداقت بیرحمانه با خود ، عملکرد روزم را به دقت ارزیابی میکنم .

 

من برنده ام ؛ چون نقشه ی زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ، ساختن آن است .

 

من برنده ام ؛ چون هم ناامیدی را می شناسم ، هم صبر و حوصله را ، و البته خوب میدانم که صبر و حوصله شکل دیگری از ناامیدی است که انسان بهتر میتواند آن را تحمل کند .

 

من برنده ام ؛ چون برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام . قدم اول یعنی تصمیم .

 

من برنده ام ؛ چون میدانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود وجود دارند . اگر صخره نبود ، رود هیچ آوازی سر نمیداد !

 

 

 

 

 



شنبه 1387/02/07 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 

رؤیا

 

 

سرنوشت شخصی ، آن طور که می نماید ، ساده نیست.

یعنی اصلآ ساده نیست.

حتی ممکن است منجر به کار خطرناکی شود.

وقتی چیزی می خواهیم ،

انرژیهای نیرومندی را به جنبش می آوریم

و دیگر نمی توانیم معنای واقعی زندگیمان را پنهان کنیم.

وقتی چیزی میخواهیم ؛انتخابی می کنیم و بهایی می پردازیم

پیروی از رؤیاها بهایی دارد.

شاید لازم باشد عادتهای قدیمی مان را ترک کنیم ؛

شاید برایمان مشکلاتی بیافریند ،

و شاید ناامیدی به همراه داشته باشد .

اما ، این بها هرچقدر هم که زیاد باشد ،

هرگز زیادتر از بهایی نخواهد بود

که باید برای پی نگرفتن سرنوشت شخصی مان بپردازیم.

چون روزی به گذشته می نگریم

و هر آنچه را که انجام داده ایم،می بینیم،

و ندای قلبمان را می شنویم که می گوید :

 

«زندگی ام را به هدر داده ام»

 

باور کنید این بدترین جمله ای است که

ممکن است بشنوید.

 



یکشنبه 1387/02/01 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

گریه 

 

 

 

استادی می گوید : اگر باید بگریید ، همچون کودکی بگریید.

زمانی کودک بودید و یکی از نخستین چیزهایی که در زندگی

آموختید ، گریستن بود ، چون گریستن بخشی از زندگی است

هرگز از یاد مبرید که آزادید ، و نشان دادن احساساتتان شرم آورنیست.

 

فریاد بزنید ،

با صدای بلند هق هق کنید ،

هر چقدر که مایلید سر و صدا کنید.

چون کودکان اینگونه میگریند

 

و آنان سریعترین راه آرامش بخشیدن به قلبشان را می شناسند.

هرگز متوجه شده اید که کودکان چه طور از گریستن دست می کشند؟

از گریستن دست می کشند ، چون چیزی حواسشان را منحرف میکند.

چیزی آنها را به سوی ماجرای بعدی فرا میخواند.

و برای شما نیز اینگونه خواهد بود ،

تنها اگر همچون کودکان بگریید.

 



شنبه 1387/01/24 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

 

 

                                                       

                   عشق

 

 

ما به دیگران محتاجیم . ما دوست داریم دیگران را دوست بداریم و دیگران نیز مارا دوست بدارند . ما به عشق محتاجیم . تردیدی نیست که بدون عشق ، همچون وضعیت طفل نوزادی که تنها مانده است ، رشد ما نیز متوقف میشود ، احمق میشویم ، دیوانه میشویم و سرانجام می میریم.

 

 

عشق ، واژه ایست از جنس نور

که با دستی از جنس نور

برصفحه ای از جنس نور

نوشته میشود

 

عشق به آیینه می ماند

هنگامیکه کسی را دوست میداری

آیینه ی او می شوی

و او نیز آیینه ی تو می شود

و آنگاه که عشق را در آیینه ی وجود یکدیگر می تابانید

با هم به تماشای خورشید جاودانگی می نشینید

 

عشق ، شادیست ، عشق آزادیست                    عشق،آغاز آدمیزادیست

زندگی چیست؟عشق ورزیدن                             زندگی را به عشق بخشیدن

زنده است آنکه عشق می ورزد                          دل و جانش به عشق می ارزد

آدمی بی زلال این آتش                                   مشت خاکیست پرکدورت و غش

تنگ و تاری اسیر آب و گل است                        صنمی سنگ چشم و سنگ دل است

 



جمعه 1387/01/16 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

نیایش

 



:استادی می گوید 

                                     هر روز نیایش کنید .

 

حتی اگر نیایش های شما بی کلامند و در آنها هیچ چیز نمی خواهید ، و به سختی می توان آنها را فهمید .

از نیایش های خود عادتی پدید آورید . اگر در آغاز دشوار باشد ، چنین تصمیم بگیرید:این هفته ، هر روز نیایش می کنم و هفت روز پیاپی ، با این تصمیم خود تجدید عهد کنید.به یاد داشته باشید که افزون بر برقراری پیوندی صمیمی تر با جهان روحانی ، اراده خود را نیز پرورش می دهید .

پرورش نظم لازم برای نبرد زندگی ، از راه تمرینهای مشخص ، ممکن میشود . اگر یک روز تصمیم خود را از یاد ببریم و روز بعد ، دو بار نیایش کنیم حاصلی ندارد و به همین گونه ، حاصلی ندارد که در یک روز ، هفت بار نیایش کنیم و با این فکر که وظیفه خود را انجام داده ایم ، به استقبال روزهای هفته برویم .

 

          برخی از مسائل باید با سرعت و نظم مشخصی رخ بدهند.

 



جمعه 1387/01/16 :: ::  نويسنده : نیلوفرانه       

سلام

نیلوفرانه

سال ۱۳۸۷ خورشیدی

را به همه خوانندگان عزیز این وبلاگ تبریک و شادباش گفته

و سالی پراز سلامتی شادی و پیروزی برایتان آرزومند است .

برای شروع هیچ چیز را بهتر از سپاس خدای یکتا

از زبان سعدی شیرین سخن ندیدم.

منت خداي را عزوجل كه طاعتش موجب قربت است وبه شكراندرش مزيد نعمت .

هر نفسي كه فرو ميرود ممد حيات است و چون برمي آيد مفرح ذات .

پس در هرنفسي دو نعمت موجود است و بر هر نعمتي شكري واجب .

از دست و زبان كه برآيد  كز عهده شكرش به درآيد

اعملو آل داوود شكرا و قليل من عبادي الشكور.

بنده همان به كه زتقصيرخويش  عذر به درگاه خداي آورد

ورنه سزاوار خداونديش  كس نتواند كه بجاي آورد

باران رحمت بي حسابش همه را رسيده و خوان نعمت بي دريغش همه جا كشيده

پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظيفه روزي به خطاي منكر نبرد

اي كريمي كه از خزانه غيب  گبر و ترسا وظيفه خورداري

دوستان را كجا كني محروم  تو كه بادشمن اين نظر داري

فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردين بگسترد و دايه ابر بهاري را فرموده

تا بنات نبات در مهد زمين بپرورد . درختان را به خلعت نوروزي قباي سبز ورق

دربر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربيع كلاه شكوفه برسر نهاده . عصار

ه نالي به قدرت او شهد فايق شده و تخم خرمايي به تربيتش نخل باسق گشته .

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك دركارند تاتوناني به كف آري و به غفلت نخوري

همه از بهرتو سرگشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد كه تو فرمان نبري

در خبر است از سرور كائنات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمه

دور زمان محمد مصطفي صلي الله عليه و سلم :

شفيعٌ مطاعٌ نبيٌ كريم  قسيمٌ جسيمٌ نسيمٌ وسيم

چه غم ديوارامت راكه داردچون تو پشتيبان  چه باك ازموج بحرآنراكه باشدنوح كشتي بان

بلغ العلي بكماله

كشف الدجي بجماله  

حسنت جميعٌ خصاله

صلوا عليه و آله

هرگاه كه يكي از بندگان گنهكار پريشان روزگار دست انابت به اميد اجابت به درگاه

حق جل و علا بردارد ايزد تعالي در وي نظر نكند .بازش بخواند باز اعراض كند

. بازش به تضرع و زاري بخواند حق سبحانه و تعالي فرمايد:

يا ملائكتي قد استحييت من عبدي و ليس له غيري فقد غفرت له .

دعوتش را اجابت كردم و حاجتش برآوردم كه از بسياري دعا و زاري بنده همي شرم دارم .

كرم بين لطف خداوندگار                              گنه بنده كردست و او شرمسار

گركسي وصف او زمن پرسد                         بي دل از بي نشان چه گويد باز

عاشقان كشتگان معشوقند                        برنيايد ز كشتگان آواز

اي مرغ سحز عشق ز پروانه بياموز               كان سوخته را جان شدو آواز نيامد

اين مدعيان در طلبش بي خبرانند                كان را كه خبر شد خبري باز نيامد

اي برتر از خيال و قياس و گمان و وهم           وزهر چه گفته اندو شنيديم وخوانده ايم

مجلس تمام گشت و به آخر رسيد عمر         ما همچنان در اول وصف تو مانده ايم