|
وبلاگ من ![]() خدایا! به من بیاموز عاشق تو باشم, نه خودم! چنان متبرکم گردان تا خودم را رها کنم و بر درگاه نیلوفرینت مراقبه کنم هر شب و هر روز! دوست داشتنی هام نیلوفرانم |
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
جمعه 1387/12/09 :: :: نويسنده : نیلوفرانه
هزار و یک اسم داری و من ازآن همه (لطیف) را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادت هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمیشدم . اما زمین تیره بود . سفت بود و سخت . دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمیگذرد ، دیگر آب از من عبور نمیکند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد . حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود. میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک شرحه شرحه شوند؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم ، به چشم می آییم و دیده میشویم ... یا لطیف کاشکی دوباره ، مشتی ، تنها مشتی از لطافت را به من میبخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید میشدم . مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی . |
||