|
وبلاگ من ![]() خدایا! به من بیاموز عاشق تو باشم, نه خودم! چنان متبرکم گردان تا خودم را رها کنم و بر درگاه نیلوفرینت مراقبه کنم هر شب و هر روز! دوست داشتنی هام نیلوفرانم |
نیلوفرانه
خدایا!به من بیاموز عاشق تو باشم,نه خودم
دلم را بردی . به همین سادگی ، عاشقم کردی. دلم را بردی ، چه خوب کردی! زودتر از زود ، دیوانه ام کن .این تنها خانه کوچک دل را ، پیش تر از پیش ویرانه تر کن ! خوابم را ببر . بگذار در این دریای مواج زندگی دست و پا زنان ، تا به ساحل امن حضورت شنا کنم و باز به ساحل نرسم ، امان بده تا دوباره حرکت کنم و از شوق آمدن به سمت تو ، نمانم . فرصت بده تا همیشه تشنه بمانم و باز عطش ، مرا بی تاب طلب دیدارت کند . امان بده !
نمی خواهم هوش را ، بدون عطر حضور تو . نمی خواهم دیکته بی غلط را ، بی آنکه نام تو بر سر سطر نباشد . بگذار خط بخورم ، اما به دست تو . بگذار بشکفم به فرمان تو ! این قامت راست ، بی یاد تو ، کج است و این کج به نام تو ، راست می رود.
نمی خواهم شعری با قافیه بنویسم که وزنش تو نباشی .نمی خواهم نثری را ، بی آنکه تداوم معنایش تو نباشی . نمی خواهم قصه ای بنویسم که آغاز و پایانش تو نباشی . می خواهم شروع تو باشی و وسط تو باشی و پایان تو باشی .
دلم را بردی ! به همین سادگی ، عاشقم کردی ! این دل نوشته ها برای توست، گفته باشم ! همه چشمهایی که هم اینک مرا میخوانند شاهدند ! قلمی که با آن می نویسم . جوهری که روی صفحه کاغذ می نشیند و جذب می شود . کلماتی که پیوسته به هم ، به نام تو ، روح می گیرند و جان می شوند. همه این خطوط میدانند که این دل نوشته ها ، فقط برای توست .
ساعت مرا میشنود . این سکوت شبانه ، مرا بارها بی حجاب ، با تو دیده و دم نزده ! من چیزی نبودم . نقطه ای در عدم تاریک . تو مرا هست کردی ، جان دادی و اینگونه دل از من بردی! تویی که هم می آفرینی و هم دل می بری و هم دل میدهی ! و باز میگویم : اگر اینگونه نیمه شب به راه تو نشسته ام ، تا نگاهی از تو ، مرا به جاودانگی متصل کند . باز این تویی که می خواهی و می طلبی و صدایم می زنی . تا بگویم در لحظه سکوت و روشنی در تاریکی ، که دوستت دارم و این دلنوشته ها را تو می نویسی و تو می خوانی و از برای توست...
|
||