عاشقانه اي براي تو ...

تو يادگاريِ فراموش شده اي ، نقش زيبايي بر صورت ...
آشكارا مرا خشنود ميكردي و با خودت همراه...
پيشتر كه تو را مي طلبيدم ، همه چشمم
نقش تو را در آيينه دل باور ميكرد و آنرا بر چهره مي نشاند...
را ه دور نمي رفتي ، بهانه ها را نمي جستي
با كمي عشق و دلجويي سراغم را ميگرفتي
و از ديدنم سراپا دلت را به من مي سپردي ...
حالا مدتهاست يادي از من دلتنگ نمي كني
روحت كوچك شده است ، يكجا بند نمي شوي
و هنوز نشسته عزم رفتن ميكني
اگر بعد از اشك بيايي ، از شوري مي نالي
دلتنگي را مدد نمي كني ، چه بگويم بي سامان شده اي
يكه و تنها سراغ كسي را نميگيري ، گوشه نشيني اختيار كرده اي
اي جانم به فدايت ... كرشمه كن و قدم بر رخ من بگذار
خانه ات اينجاست ، گوشه عزلت ، اَرج تو را نمي فهمد
من مي شناسمت ، ميبيني كه يافتمت و منتت را ميكشم
ميخواهم عاشق شوم... تو مهربانم ميكني
دوست دارم شور ببخشم ، تو روشنم ميكني
آرزوي من پيوند هميشگي با توست
دل چشم شده ، چشم نور شده و نور راه را عيان كرده
همه درها با تو گشوده ، پرده ها به كنار رفته
همه شوق اشك شده ، اي زينت بخش حال عاشقم
وسوسه با تو بودن ، دل را جوان ميكند ، اي لبخند ...
تو هم مرا بجوي... برتارك دلم چنگ مزن
بر ديده يارم بنشين ، بر صورت من عيان شو...
جلوس نازنينت را با ستاره باران چشمانم جشن ميگيرم
و براي پايداري روح بيقرارت دامن عشق را ميبوسم...
اي لبخند زيبا ، راه با تو آغاز ميشود ، زندگي ادامه مي يابد
پايان دور ميشود و تنهايي در شوق گم ميشود...
در كوچه باغ دلم عطر محبت به جا ميگذاري
مثل بيد كه مجنون است ، مثل خوابِ شيرين كه با فرهاد است
و ماه كه به هلال خود مي نازد ...
حضور مهرآميزت بر رخم باد ، از اكنون تا ابد...
